یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

ستاره های من!

تا دی ماه 93 اگر عمری باقی ماند،  اینجام در زرد

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۲ ، ۰۰:۲۹
میرزا .....

اول:

     ببخشید که کامنت های پُست قبلی بی جواب موند.

دوم:

     من بعد اینجا چیزی نوشته نخواهد شد.

سوم:

      یه روز در میون به همتون سر میزنم این یعنی هستم.

چهارم:

      اینکه نظر این پُست بسته ست به این معنی نیست که نظرتون برام مهم نیست.

      بر عکس چون خیلی مهمه میبندمش.

پنجم:

      بدرود/.


اینم مثلا منم دارم میرم تو افق

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۲ ، ۲۲:۵۹
میرزا .....

آقا! 
  

آقا! داغ انتظار سینه سوزمون کرده. یعنی بین اون همه آدمی که هر روز میان خونت، جا ندارم؟  چی میشه به مام اذن ورود بدی. فقط یه بار.انقدر بیزاری؟ 

یعنی اندازه اون سگی که ..........

آقا! تو بیا به من بگو رو کن به اون درخت و تصور کن که اونجایی، قسم میخورم که رو کنم به اون درخت و تصور کنم که اونجایی .


آقا! تو بیا به من بگو اومدن لازم نیست. یه نگاه بنداز به خورشید. قسم میخورم انقدر چشم بر ندارم که چشمام دیگه جایی رو نبینه جز تو. 


آقا! تو بیا بگو این همه عز و جز چرا؟ جات تو خونه ی من نیست. قسم میخورم 






بـِـشکَنَم.





۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۲۲:۴۳
میرزا .....
حضرت مولانا تو مثنوی دفتر سوم میگه:

آن یکی در عهد داوود نبی 
نزد هر دانا و پیش هر غبی 

این دعا می‌کرد دایم کای خدا 
ثروتی بی رنج روزی کن مرا 

چون مرا تو آفریدی کاهلی 
زخم‌خواری سست‌جنبی منبلی 

بر خران پشت‌ریش بی‌مراد 
بار اسپان و استران نتوان نهاد 

کاهلم چون آفریدی ای ملی 
روزیم ده هم ز راه کاهلی 


روزیی خواهم بناگه بی تعب 
که ندارم من ز کوشش جز طلب 

مدت بسیار می‌کرد این دعا 
روز تا شب شب همه شب تا ضحی 

خلق می‌خندید بر گفتار او 
بر طمع‌خامی و بر بیگار او 

که چه می‌گوید عجب این سست‌ریش 
یا کسی دادست بنگ بی هشیش 

راه روزی کسب و رنجست و تعب 
هر کسی را پیشه‌ای داد و طلب 

این همی‌گفتش بتسخر رو بگیر 
که رسیدت روزی و آمد بشیر 

و آن همی خندید ما را هم بده 
زانچ یابی هدیه‌ای سالار ده 

او ازین تشنیع مردم وین فسوس 
کم نمی‌کرد از دعا و چاپلوس 

تا که شد در شهر معروف و شهیر 
کو ز انبان تهی جوید پنیر 

شد مثل در خام‌طبعی آن گدا 
او ازین خواهش نمی‌آمد جدا

تا که روزی ناگهان در چاشتگاه 
این دعا می‌کرد با زاری و آه 

ناگهان در خانه‌اش گاوی دوید 
شاخ زد بشکست دربند و کلید 

گاو گستاخ اندر آن خانه بجست 
مرد در جست و قوایمهاش بست 

پس گلوی گاو ببرید آن زمان 
بی توقف بی تامل بی امان 

چون سرش ببرید شد سوی قصاب 
تا اهابش بر کند در دم شتاب
 
و ....... (که کاری باهاش ندارم. )

حالا جریان چیه؟ آقا مام دعا میکنیم دیگه. یکی از دعا های ما یه چی تو این مایه هاست. 

«خدایا من راضیم به داده ها و نداده هات. به نعمت هات و حکمت هات . به رزق و روزی ای که برای من مقرر کردی. کم یا زیاد. خدایا راضیم به رضایتت. (بعد خودمو لوس میکنم براش) خدا جون فقط از برکتی که میدی راضی نیستم. زیادش کن. روزی میدیا. برکتش کمه. خدایا تو برکتت طمع دارم. هرچند طمع بـَده. گفتی حرکت کن. حرکت کردم .گفتی برکت میدی به رزق و روزیم ، دادی. حرکت بیشتر کردم . برکت همون موند. دارم خودمو میکشم. برکتتو زیاد کن دیگه. عهه (بعد تازه شاخ و شونه میکشم)  خدایا نمیگم که روزیم کمه ها. میفهمی که چی میخوام بگم و نمیتونم بیانش کنم؟منظورم اینه که این پنج هزار تومنی که تو جیبمه پر برکت باشه. الان گرفتی منظورمو؟ خوب خیلی چاکــــ .... نه.... خیلی (بعد سکوت میکنم و دنبال واژه میگردم. خدا نه چاکر میخواد و نه نوکر و نه هیچیز دیگه ای جز یه عـَبد. بنده) خدایا کمک کن بنده ی خوبی باشم برات. (اینم از خدا میخوام .  اون منو بنده ی خوب کنه. والله)  » 

آقا ما هی گفتیم برکت زیاد کن برکت زیاد کن.
چند روز پیش با همسر جان هر جا میرفتیم خرید و از مغازه میومدیم بیرون  و مغازه بعدی که میرفتیم، دست تو کیفمون که میکردیم میدیدیم که عه... پول اون یارو رو یادمون رفت بدیم. (مثلا پنجاه تو جیبمون بود. بیست تومن خرید میکردیم میومدیم میدیدیم چهل و پنج تومن تو جیبمونه. مثلا به جای بیست تومن ، پنج تومن داده بودیم به یارو. این قضیه تا رفتن به خونه و حتی کرایه ماشین، ادامه داشت.  که نزد هر کدوم برگشتیم و گفتیم آقا کم گرفتی میگفت نه درست گرفتم. انقدر دادی انقدر پس دادم)
اومدیم حساب کتاب کردیم دیدیم. حدود چهل هزار تومن اضافه اومده (رقم ها مثاله) ولی زیاد بود. 
گفتم: ببین این برکتی که گفتم خدا بده اینه؟
همسر: برو نزن این حرفو. 
گفتم: جون تو. خدا داره دعا هامو جواب میده
همسر: (خندید) و گفت : باشه هرچی تو بگی. فکر کن داره آزمایشت میکنه
فرداش همه رو به نیابت همون فروشنده ها داد به یه مستحق

برکت ما رو با یه حرکت استاد شد. در جا یاد ضرب المثلی افتادم که تو ادامه مطلب میخونید. 

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۱۹:۳۵
میرزا .....

پاراگراف یک

میدونید که خدا کارش خیلی درسته. 

یکی از ویژگی های خدا اینه که هر موجودی رو که خلق کرده یه ویژگی بهشون داده. مثلا دوندگی اسب. درندگی شیر . خزندگی مار. جهندگی کک و غیره. اما آدمیزاد یه ویژگی داره که اونم اینه که هر کدومشون یه ویژگی دارن. مثلا یه عده خیلی اسبن. یه عده مث کنه میمونن و یه عده خیلی گاون و یه عده به اشتباه بلا نسبت جمع آدمن و یه عده هم خیلی خرن. و البته یکی از مهمترین ویژگی های خر اینه که شاخ نداره و یکی از ویژگی آدم های ویژه هم اینه که خرن و شاخ ندارن. (چی گفتم؟)

یکیشون من.

داشتم فکر میکردم که اگر من آدمیـــ..... نه..... خری بودم که شاخــ... نه بذارین اینجوری بگم.

اگه مثلا من در رشته ای که نمیتونم اسمشو ببرم تخصص داشتم و به کسب علم میپرداختم و سری تو سر ها در میاوردم، با این ویژگی ای که داشتم..... خر بی شاخ نه ها...... (میگم حالا ویژگیمو) با این ویژگی ای که داشتم حتما نظم جهان و حتی خدا رو میترکوندم.

پاراگراف دو

یه زمانی که خیلی بچه تر از این حرفا بودم خانجونمون برامون جوجه رنگی میخرید. میخرید. 

ولی از یه زمانی دیگه جوجه رنگی نخرید و خیلی اصرار داشت که بزرگ شدیم. خوب ما هم دلرحم بودیم و خدا هم نمیدونم از کجا واقف بود بر این قضیه و هی مدام سر راه ما حیوانات مختلف رو سبز میکرد تا پناهی باشیم براشون.

مثلا یه مدت کارم شده بود بزرگ کردن گربه و تحویل دادنش به جامعه زباله دونی های شهر. همستر. سگ. و ..... 

اولش فکر میکردم اتفاقیه. اتفاقی که باعث میشد بدون اختیار خودم، این وروجک ها سر از زندگی من در بیارن و به عرصه  ظهور برسن و بعد نا پدید بشن و مرا با دلی اندوهبار رها کنند و بروند. (ادبیاتو)

بعد از یه مدت وقفه کوتاه باز این روال پیش اومده. سگ میاد. سگ میره شغال میاد. شغال میره گربه میاد باز گربه میره و سگ میاد و باز سگ میره و شغال میاد. میان و میخورن و عشق دنیا رو میکنن و میرن. (که البته تا حدودیشو همه در جریانن) که البته همیشه میذارم رو حساب حکمت خدا و توجهی نمیکنم به اعتراض های اطرافیانم که چرا انقدر از (حالا مثلا) خورد و خوراک خودت میزنی و میریزی تو شکم اینا.

من میگم اینا پناه میارن به من. 

ادامه پاراگراف یک

گاهی فکر میکنم که خدا اگه به من این شاخ و میداد که یه دولت مرد میشدم مث (آقای ......) با توجه به شاخ خرانه ی خودم و حکمت خدا و ویژگی ای که ازش یاد شد، حتما کشور رو پُر میکردم از پناهندگان (افغان که دیگه نه ولی) مثلا سوری و لبنانی و مصری و اصن پا فراتر میذاشتم، آمریکایی و (خدا مرگم بده اسرائیلی ) و غیره.... بعد هم میگفتم خدا داره حکمیت میکنه. بعد هرکی هم میگفت بابات خوب ننت خوب اینا که میان تو مملکت نیاز به خورد و خوراک دارن پس باید کار کنن و پس نیاز به کار دارن و مملکت خودمون آخر بیکاریه، میگفتم: حکمت خداست و اینا پناه آوردن به من. بعد هرکی هم حرف مفت میزد اعدامش میکردم.

آخرش هم که زیاد فشار میاوردن یه مدت طرح جمع آوری پناهندگان رو مطرح میکردم و یه عده رو از این شهر به اون شهر جابجا میکردم و فکر میکردم بقیه مث خودم خَََرَن و نمیفهمن.

ادامه ی پاراگراف دو


جمونگ



گفتم جومونگ. عهه




آره. جومونگ یه هدف والا داشت که تا یه مدت تو خون و پوستش بود و خودش خبر نداشت( خدا هموسو رو سر راهش نهاد) و بعد یهو هدف والا ئه ، زارتی نمود پیدا کرد و خودشو نمایان کرد. احساس جومونگ بودن بهم دست داده . منم دارم پناهندگان چوسان قدیمـــــ...... عه نه ببخشید...... پناهندگان جنگل قدیم رو جمع میکنم و قراره ................

(عه وا خدا مرگم بده) نکنه داره قیامت میشه و منم قراره بشم نوح با ورژن جدید (2) ـش؟ 


نم دونم والله. پر گویی کردم. همه اینا رو گفتم که بگم امروز بر حسب اتفاق (اینو) تو نگهبانی پیدا کردم که پناه آورده بود به من.

خدا این اراجیف چیه مینویسم؟ ببخشید ببخشید. میگم میخواین برین از اول بیاین و نخونینش. هان؟ خیلی خُزَعوَل شد.



۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۶:۰۳
میرزا .....



دیشب برا فاطیم کلی اعتراف کردم. 




۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۲ ، ۲۳:۴۴
میرزا .....
اول نوشت:
سلام! 
یه دوستی خصوصی گفته که من اول بیام مطلبمو آپ کنم و بعد براشون و برای همه ی شما کامنت بذارم. دلیلش هم این بود که چون من بلاگفایی نیستم و تو لیست دوستان قرار نمیگیرم، سخت متوجه آپیدنم میشه و وقتی براش کامنت میذارم متوجه میشه که باید بیاد اینجا هم بخونه وقتی هم که میاد میبینه من آپ نیستم و فردا یا بعدش که میاد میبینه همون روز آپیدم.(یه همچین مفهومی داشت کامنت خصوصیش. سعی کردم کپی کنم اینجا ولی نشد. کامنتا تو مدیریت وبلاگم مث بلاگفا نیست. فرق داره.)
جواب: دوست خوبم! چشم. ولی یه چیزی برا من خیلی مهمه. و اون احترام به شما ست. وقتی که وارد وبلاگم میشم در وهله ی اول کامنتای محترم و دوست داشتنیتونو پاسخ میگم. (میدم) بعد با RSS خوانم همه ی وبلاگایی که آپ شدن رو سر میزنم و نظری اگر داشته باشم ، مینویسم. اونوقت که حق مهربونی هاتون رو ادا کردم تازه میام صفحه ی سفید رو باز میکنم و میتایپم. از ادب که بهره ای نبردم ولی همین چندر غاز ادبی هم که دارم به من حُکم میکنه که اول مهربونی هاتون رو پاسخ بگم(بدم).
دوم نوشت:
دیدید میخواید یه چیزی رو بگید و مدام ازش حرف میزدید و مدام ورد زبونتون بوده و بعد یهو لال میشید و یادتون میره ؟ مث یه کلمه که همیشه ورد زبونه و بعد گمش میکنید. اسم تیتر اینجا هم هر چی به این مغز پوک فشار آوردم یادم نیومد دیکته (املا)ی صحیحش چه شکلی بود. فکر کنم دارم  به تاریخ انقضام نزدیک میشم. حالا قهتی.غحتی قهطی یا  هرچیز دیگه ای. درستشو بگید اگر تا آخر این مطلب به ذهنم بر نگشت، اصلاحش کنم
خوب بریم سر حرف اصلیمون.
تو یه سایتی خوندم که بدن انسان خیلی هوشمندانه بعد از یک رژیم سخت ، ترکمون میزنه به تمام زحمات رژیم گیرنده. چطوری؟
مثلا وقتی که یه مدت به خودت فشار میاری و هیچی نمیخوری و یا کم میخوری و کلی چربی های اضافی رو میسوزونی، بعد که یه روز یا یکی دو وعده ناپرهیزی میکنی و پر کالری و پر چرب نوش جون میکنی، بدن که فکر میکرده قهطی (یا هر املای دیگه ای ) اومده، برای اینکه دوباره دچار قهطی زدگی نشه هرچی چربی تو اون غذا هست رو برای روز مبادا ذخیره میکنه. حتی پیش میاد که دچار یبوست میشین . چون انقدر اضافات خشک میشن که روده سخت میتونه کارش رو انجام بده. و گاها میگن پیش میاد که اضافات هم طی فعل و انفعالات شیمیایی در بدن ذخیره میشن. الله اکبر. 
اینجاست که میگن رژیم گرفتن با نخوردن غذا کاری بس بیهوده ست.. اونقت میشین این....


این مــــَــــرده؟ آخه...........(بگذریم)
حالا من ...... 

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۱۸:۳۲
میرزا .....

قند رو میزنه تو نعلبکی و از بالای عینکش به اطراف نیگاه میکنه و انقدر قند رو درون دهانش نمیبره که تو دست سیاه روغنیش ذوب میشه و درون نعلبکی میریزه. میگه:

اینجا نگهبانیه؟

میگم آره

میگه اینا چیه پس؟

میگم پرینتر و اسکنر و چه میدونم وسائل اداریشونه دیگه . روزا به کارشون میاد

یه نیگا به در و دیوار نمور و درب و داغون میندازه . به گچ های سیاه شده. رد کفش های افرادی که با یه پا به دیوار تکیه زدند. سقف فرو ریخته . و رد آب هایی که از سقف سر خوردند و تو یه نقطه به هم رسیدند و بعد نا پدید شدند. ظرفهای نیمه پر از آب که حاصل باران دیشبه. شیشه شکسته ی پنجره. رو کش پاره ی صندلی چرخداری که یه چرخ کم داره و کجه. لباس های خاکی کارگرانی که روز ها کار میکنند و بوی عرقشان تو سردی اتاق به سختی احساس میشه. چفت قـُـر شده ی درب ورودی . کف پر از خاک و بخاری خاموش و ..... نعلبکی رو خالی میکنه تو استکان و میذاره رو تختی که روش نشسته.

میگه اینجا میمونی شبا؟

میگم آره چطور؟

خیلی صریح میگه: آلونک سگ  من از اینجا شیک تره. بیاریش اینجا، نمیمونه. جــِــن هم داره؟(بعد میخنده)

میخوام حرفو عوض کنم چون هیچ وقت نتیجه ای نداشته میگم:

چای میخوری؟

(با صدای بلند میخنده میگه)

تو هم نخور تو این نجاست.

و میره و سوار تراکتورش میشه و دور میشه.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۲۳:۲۴
میرزا .....

1

یه زبون به احتمال من دراوردی هست که بهش میگن مُطربی. کاربردش برا مواقعی بود که میخواستی تو یه جمع به یکی یه چی بگی که دیگران نفهمن، و زمانی که زبون هیچ قومیتی رو بلد نیستی و یا دوست نداری دیگران بهشون بر بخوره که مثلا درگوشی حرف زدی و با زبون قوم خودت پچ پچ کردی، به کار میره. و چون آهنگ قشنگی داره میتونی وانمود کنی که داری با خودت زمزمه میکنی و دری وری میخونی. مثلا میخوای به طرفت بفهمونی که پول نداری و حواسش باشه جلو مهمونا گاف نده و جلو مغازه پغازه نره و از این دست موارد؛ میگن: (یا اُفترگو میشن)

یونئسی نانابیلی(U Ne'ci Nanabili)  یعنی پول ندارم . یا پول ندارما.


2

آقا بعضیا چطوریه که انقدر پول دارن؟

مثلا یه جون هم سن من از کجا آورده یه همچین ماشینی زیر پاشه و میگه با زحمت خودم خریدم؟

والله من حتی اسم اون ماشینه رو هم نمیدونم. صبر کنین تو گوگل پیداش کنم..........

................ نمیشه که. باس اسمشو بدونم تا سرچش کنم. از اینا که جلوش اینجوریه و بغلای درش از اینا داره. همون ماشینا که از توش میشه تا کف پای ماشین کوچولو ها رو دید. اتوبوس نه ها. یه ذره کوچیک تر. حالا ولش کن.

چطوری خریده؟ کار کرده؟ میگن بالای دویست میلیون پولشه. نه بابا. تومن. آره.

بعد من حساب میکنم میبینم نمیشه. خوب اون خونه ی مجلل و چند هزار متری و ...

آخه لامصبا یکی به من توضیح بده. 

ارث؟

آخه چقدر؟ همون آدمو که میشناسم پنج تا بچه هستن. باباشون هم که تو دار دنیا هیچی نداشت. از بابا بزرگش هم که بخواد رسیده باشه میشه بالای بیست سی تا ارث خور. بعد یعنی بابا بزرگه چقدر درامد داشته؟

وای بو دود میاد.

بابابزرگ من هکتار هکتار زمین زراعی داشت. دو سال پیش رفتن فروختن پولش شد دو تا گاو ماده با صد متر زمین مسکونی تو همون شهر. یا من شاسکولم و حساب کتابم مورد داره و یا یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست. (نه بعید میدونم. کاسه کدومه؟ نیم کاسه چیه؟) خوب بابا یارانه تونو بدین به ما لا اقل. بخدا به جایی بر نمیخوره. د آخه لا مصبا اینجا هشتاد تا سهامدار ماهی 5000 تومن نداشتن بدن به من که بشه چهار صد هزار تومن  . اخراجم کردن به خاطر بودجه ی کم. سهامداران سرمایه دار ما هم، ندارن. شما از کجا میارین؟ 

ناله نمیکنما. عر هم نمیزنم. فقط برای اینکه اطلاعات عمومیم بره بالا میخوام بدونم. کسی چه میدونه شاید روزی جوابش شد پاسخ معما های بچه ها تو مجله سروش کودکان که باس بلد باشیم جلو بچه هامون کم نیاریم.

3

یکی هست که زیاد میاد پیشم. هر بار هم برای مشورت خواستن. ببین دنیا به کجا رسیده که برا مشورت خواستن میان پیش من.

یه بار میگه میخوام یه یه شرکت بزنم. همه چی حله و با یه عده هم حرف زدم گفتن همراهیت میکنیم. 

میرزا! چه شرکتی بزنم؟

یه بار میاد میگه میخوام برم تو کار خرید و فروش. همه چی جوره. با یکی دو نفر هم حرف زدم که پشتیبانیم کنن. میرزا! برم تو کار خرید و فروش چی؟

یه بار میاد میگه میخوام برم تو کار بیزینس . میرزا ! چی خوبه؟

یه بار میاد میخواد برج بسازه.

 یه بار میخواد یه تریلی بخره.

یه بار میخواد مدرسه بسازه که آخرتشو بسازه.

یه بار تعداد بچه هاشو کم میبینه و میگه بچه سرمایه  زندگیه.

یه بار میره تو کار مزرعه داری.

به بار پرورش قارچ میخواد بزنه.

یه بار شتر مرغ. یه بار میفهمه که پوست تمساح برا کیف و کفش.... یه بار.... یه بار....


و هر بار با بی تفاوتی من روبرو میشه و همینطور که اینجا گفتم ، دلسرد میشه و میره.

امروز اومده بود برای مشورت درمورد خرید و فروش ماهی. از شمال به استان های مرکزی ایران. و حتی دادن پیشنهاد شراکت.

میگم من آس و پاسم. میگه همه چی با من . تو فقط کنارم باش. (عجب خریه)

خلاصه باز دلسرد، راهشو گرفت و رفت.

یکی که اکثر مواقع شاهد مشاوره دادن من بوده ، گفت:

میرزا چرا این برخوردو میکنی؟ کمکش کن تا بتونه یکی از ایده هاشو عملی کنه.

و من سکوت کردم. چون دوست نداشتم این یکی بدونه که اون یکی اووووف میلیون بده کاره و از دار دنیا فقط یه موتور داره و یه تخیل تخماتیک. و باز دلم نیومد به این یکی بگم که این بابا ......

ولی قصد دارم این بار خیلی گرم از طرح های پیشنهادیش استقبال کنم و مثلا بهش بگم: برو تریلی رو بخر. منم میام میشم شاگردت. و امسال بهار دسته جمعی با من میریم زیارت.

البته نا گفته نماند که خودمم یه بار قصد کردم یه قطعه زمین بخرم سه طبقه توش بسازم و هر طبقه دو واحد ، تا خواهر برادرا و ننه بابامو همه رو یه جا جمع کنم. یه سری مشکلات اومد سر راهم که نشد. یعنی راستیتش یکی مث خودم دلسردم کرد.

کلا اینو گفتم که بگم: 

بخدا ما بینوایان میخوایم یه حرکتی بزنیم تا یاورمون استاد بشه. 

ولی......

 .....البته با اینکه دیگه این روز ها خجالت و پنهون کاری نداره و با اینکه حتی رییس جمهور جون هم علنا" در عرصه های بین المللی بیان میکنن، ما هم با اقتدار و  سر بلندی و با یک صدا میگیم: یونئسی نانابیلی


مُهم: بابا شما هم با بلاگفاتون. اعصاب ما رو ریخت بهم. چرا وبلاگاتون باز نمیشه. اه. تو این گرونی

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۱۷:۱۸
میرزا .....

چی کار کنیم دیگه. فردا شب که نیستم. الان میگم

یلداتون مبارک. کوفتش بشه هرکی هر چی میخوره یاد من نیوفته. 

اینجوریاس

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۵
میرزا .....