یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

آقا(1)

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۷ ب.ظ

ساعت حدودای 10شب - خیابون جیحون - شب جمعه

خوب اولین شب جمعه ای بود که پیاده روی رو تجربه میکردم تو اون خیابون و تازه جابجا شده بودم و رسم و رسومات اون خیابون رو نمیشناختم.

تا خونه حدود دو کیلومتری راه بود و حسش هم بود که پیاده روی کنم. خوب از ابتدای خیابون متوجه ازدهام ماشین ها و گشت و کنترل ماشین ها توسط نیروهای محترم..................نمیدونم نیروهای محترم کجا بودن. منم گاهی از پیاده رو و گاهی از خیابون راهمو طی میکردم تا به ازدهام شدیدتر مردم رسیدم. یه مسجد بود سمت چپم. قدم میزدم و برادران بسیجی رو نگاه میکردم. چیز وحشتناکی دیده نمیشد ولی من ...

ترسیدم.

درست روبروی مسجد سمت راستم یه چند تا جوون رو دیدم که یکیشون چشمش به من افتاد. یه پسر بیست و دو سه ساله میخورد. با موهای خیلی سیخ و شلوار جر واجر از این مد روز ها.

با چشمم اشاره زدم به مسجد و گفتم: خامنه ای اومده؟

اونی که بغل دستش واساده بود و بهش میومد هجده سالش هم تموم نشده باشه با پشم هایی که هنوز مو نشده بودن روی صورتش گفت: درست حرف بزن. بگو آقا.

گفتم حالا هرکی. (خنده م گرفت) گفتم اومده اینجا؟

یهو انگار که مثلا قاپیده شدن کیف یکی رو توسط یه موتوری دیده باشه و تصمیم داشته باشه بره دنبال موتوری ها ، شتاب گرفت و اومد سمت با لگد زد تو ساق پامو گفت: برا چی خندیدی؟

با مشت کوبیدم تو چونه ش(آروم زدم بخدا) گفتم الدنگ مگه مریضی؟

جمله م تموم نشده بود که یکی از پشت هولم داد و تا بخوام رو زمین غلط اولو بزنم یکی با پوتین کوبید تو شکمم. دو نفر به طرز وحشیانه ای از رو زمین منو کشیدن به سمت پیاده رو. تمام وسیله هام پخش رو زمین شده بود. قدرت فکر کردن نداشتم. فقط مراقب بودم ضربه ای به صورتم نخوره و گاردمو رو صورتم بسته بودم. یکی منو بلند کرد و محکم کوبید به دیوار. با زانو اومد تو تُخــــ.... نفسم بند اومده بود و تنها چیزی که به فکرم رسید مودم هایی بود که اضافه اومده بود از نصب اونروزم و تو ساکم بود و رو زمین بی صاحب مونده بود و ماشین هایی که بازرسی میشدن از کنارش عبور میکردن.

پسره که موهاش سیخ بود رفت ساکو آورد گذاشت بغل پام.

گفتم چرا میزنین؟

یکی گفت:(خیلی عصبانی) بگو آقا دهنت عادت کنه

گفتم: آقـــ

(با مشت کوبید تو صورتم یه دونه هم از اون سمت چک زد صداش تو کل مغزم پیچید)

عصبی شدم . آدمی هم که دیوونه بشه هیچ منطقی تو حرکات دستش وجود نداره. فقط دستمو چرخوندمو چشامو بستم. بازو هام به درد اومدن از ضربه هایی که میخورد به اینور و اونور. چشامو که باز کردم دیدم  صورت دوتاشون خونیه و یکیشون نشسته و صورتشو بین دستاش گرفته. یه آن دیدم مثل گله ی زنبورا جمعیتشون زیاد شد. زیر مشت و لگدشون خم شدم تا رسیدم به زمین. از ساک خبری نبود. و حتی کلاسُرم. یهو همه چی تموم شد. یکی یقه کاپشن منو گرفت و بلندم کرد. یه دونه از این پیرمردایی بود که تو فیلم جنگی ها مهربونن و بیشتر تو تدارکاتن و دوست دارن برن خط مقدمو فرمانده هاشون نمیذارن و آخرش هم شهید میشن.

مثل بابا ها دستی کشید به صورتمو پیشونیمو بوسید. خـــَــرم کرد. گفت پسرم آقا رهبر ماست. ما همه مریدای اونیم. گفتم حاجی(واقعا داشتم بی وقفه گریه میکردم از درد و مظلومیتم) گفتم حاجی. اسم شما چیه؟ (نگاه به سینه ش کردم هیچ بر چسبی نداشت)(اتیکت) گفت: حالا هرچی. گفتم شما مثلا فامیلیت رضاییه. منم شما رو به فامیلی صدا میزنم. حالا میخواین رهبر باشین میخواین نباشین. اگه مشکلی هست ببرینم مراجع قضایی. چه حقی دارن مثل وحشی ها میزنن.(یهو یه پا از یه طرفی اومد تو سینه م) نفسم واقعا بند اومد. فقط صدای پرخاش پیرمرده رو میشنیدم . حالا به من یا به دوستاش رو نمیدونم. پاشدم . آب دهنم اختیارش دست خودم نبود. میچکید. گفتم میرم شکایت میکنم. گفت: از کی؟ زدی سه نفر رو ناکار کردی. تو بیشتر شاکی داری. برو پسرم برو. گفتم من پسر شمام؟ (یهو چهره  ش عوض شد. اون آدم مهربون (به ظاهر) شد یه آدم خشمگین که معلوم بود همه ی اونا رو خودش تربیت کرده. محکم خوابوند زیر گوشمو گفت) برو تا نزدم لهت نکردم. مرتیکه حروم زاده( بعد یقه مو گرفت و هولم داد به راهی که میرفتم. (فقط دویدم) مثل سگ داشتم فرار میکردم. یه موتوری هم افتاد دنبالم. هی داد میزد وایسا. و این باعث میشد سرعتم خیلی بیشتر بشه. دیگه نای کتک خوردن نداشتم. و مدام داد میزد میگم وایسا. موتوریه پیچید جلوم. وایسادم. گفت بیا وسیله هاتو بگیر. همون پسره بود که موهاش سیخ بود. گفت: الاغ مریضی مگه؟ گفتم تو که خودت شاهد بودی. من چی گفتم؟ گفت: نه راست میگی. بی خیال. شکایتم نکن که اینا حرفشون قانونه. اصن قاون خود اینان. برو داداش. میخوای برسونمت؟ گفتم نه. دمت گرم (و رفت.)

رسیدم خونه داییم. خلاصه بعد از ترس و استرسی که بهشون قالب شد و قضیه رو تعریف کردم و همه چی آروم شد، پسر داییم اومد خونه. و با اقتدار و خیلی همچین پر طمطراق(تمطراق-طمتراق-تمتراق) داشت برا باباش تعریف میکرد که بچه های ستادمون(ستادشون) امشب یکیو انقدر گرفتن زدن تا ریقش دراومد(منو میگفت) ادامه داد: شانس آورد من دیر رسیدم و الا خودم عَنش میکردم.

کره خرو اگه بفهمم کیه مادرشو به عزاش میشونم زده دماغ یاسر و شکسته.

بله خوب طبیعی بود که یه کتک جانانه از باباش بخوره و بعد بیاد عذر خواهی کنه بابت توهین هاش. ولی چیزی که اون شب رو برام خوشایند کرد این بود که زدم دماغ یاسرشونو شکستم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۹/۱۷

نظرات  (۲۳)

۱۷ آذر ۹۲ ، ۲۱:۳۸ گیس بریده
:))))
حقش بود...
پاسخ:
میخندی؟ خدا کنه سرت بیاد تو یکی از این ستادای نماز جمعه که توش پلاسی
عجب!!!
پاسخ:
آقا مش رجب

۱۷ آذر ۹۲ ، ۲۳:۳۱ خواهر دلبند
خداوندا!
خدایا!
آیا تو شاهدی که ما چقدر به بعضیا که زورشون به هیچکی نمیرسه میگیم آقا) نه ازون آقاهاها!( به معنای هی یارو! آهای مردک! زنک! ببند اون دهن گاله رو خوب! نبندی میان همچین آسفالت میکنن نفهمی این قبلا دهن بوده یا اتوبان نطنز _ دارغوز آباد!
حقته برادر جان! اصلا به تو چه که کجا میره،کی میاد! ه...ی...س!
پاسخ:
:)) ببین و دقت کن. من فقط پرسیدم خامنه ای اومده؟ همین. همین به مرگ سعید.
بچه توهم تنت میخاره ها با این روانیها دهن به دهن میشه! شانس آوردی از جاهای بدتر سر در نیوردی!
خیلی نالاحت کننده بود....دلم میخواد فحش ناموس بدم اما خودداری موکونوم :)
پاسخ:
آره خوب تو فحش ناموس میدی و میری. من میمونم اینجا و یه خشتک آماده برای جر خوردن توسط اونا و تعدادی چوب و یه پاچه و یه .... برای دریده شدن. حالا اگه دلت میاد بده(فحش)
۱۷ آذر ۹۲ ، ۲۳:۵۷ خواهر دلبند
ای تو روحت بشر! هی فرت و فورت بنویس! یه جای خالی تو این نت بی صاحاب بذار! انقد مشغله ام زیاد شده وقت ندارم اینجا بیام.اینجا هوا عالیه! بابت میلهات که میزنی ممنون
پاسخ:
یعنی واقعا این ازدحام ترافیک اینترنت ایران مقصرش منم؟ همیشه همه چیو بنداز گردن من. باشه؟ :D الا حتما من مقصر بودم کتک خوردم دیگه. باشه. اینجا هم هواش خوبه. الان دقیقا کجایی؟ کابُل؟ یا نرسیدی هنوز؟ :D
همون به خشتکت رحم کردم ،خودداری کردم دیه!!!! :)
پاسخ:
دستت درد نکنه. پس خشتکمو مدیون تو هستم :))
۱۸ آذر ۹۲ ، ۰۸:۲۳ بامداد خمار
معلو هست چیکار میکنی؟!!!
چرا آروم نمیگیری ببم؟
پاسخ:
آرومم بخدا. من آرومم این شکلیه

دلم خنک شد برای جریان یاسر.

حالم از این خشونت و تعصب کورکورانه و افراطی به هم می خوره...

پاسخ:
منم منم
میرزا دلم برات سوخت..
یه بار داداش منم تا حد مرگ زدنش!اونقدر فجیع که نصف معده و کیسه صفراشو مجبور شدن بردارن!دوماه کامل تو بیمارستان بود...
از کلمه ی آقا خنده ام میگیره
پاسخ:
نه دیگه آقا که خنده دار نیست. ترس داره
کون کش های مادر جنده ی عمه ننه دیوث اشغال سگ پدر تخم جن عن ترکیب کسننه ...
ریدم تو دهن همشون .
عاااااااااااااااااااااغا
حیف که ندارم وگرنه میرفتم همشونو میگاییدم همین
پاسخ:
یا خدا. یکی بیاد کمک اینو بشونیمش. تو که از من بدتری. بشین برات آب بیارم
جهان سوم...قلعه حیوانات،...تقدس گرایی....مذهب...نمیدونم چرا تو ذهنم با مقداری کلمه دیگه دارن رژه میرن..ولی درست که خیلی دلایل داره ولی ناخودآگاه حداقل با توجه به اون پیرمرد  مهربون به ظاهر..فقط داستان کتاب قلعه حیوانات میاد تو ذهنم...واقعا جایی نیست که صدای اعتراض بشنوه جز خدا که البته میشنوه و همه چی به موقعش
در سیاهی اونا شکی نیست ولی خب بی منطقی تو کار دستت داد...کاری به این ندارم که این بازی تو نیست ولی ناگزیر توشی پس باید قاعدش درست اجرا کنی ..بقیش با خدا
ضمن این که با شکوندن دماغ یاسر با این که بی نهایت صلح جو هستم...کاملا موافقم

پاسخ:
جون پیمان من فقط یه سوال پرسیدم فقط
البته  راستش اولش که میخواستم تازه بخونم میخواستم بپرسم این عکس خودت نیس با آقا :)))))))))))))
۱۹ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۰ من یه کرگدنم
آقا!مرتضی علی ه !
رفتی توی لونه زنبور!؟
من شخصا اگه جای تو بودم همون اول در میرفتم!چون یه موقعه هایی فرار کردن عین زرنگیه!
اونم کجا جلو لاشخورای خیابون جیحون!

پاسخ:
اوه پس دیدیشون تو هم . آره واقعا باید نمیموندم و فرار میکردم
خب. تو این یه سالی که من میام اینجا دیگه میدونی من به جزئیات بیشتر اهمیت میدم. خب؟ حالا میخام یه سوال بپرسم. چرا گاردتو رو صورتت بسته بودی؟ لامصب ضربه آزاد میخان بزنن گاردشونو جای دیگه میبندن. بعد شما وسط کتک خوردن فکر صورتت بودی؟
پاسخ:
آخه مینا اونجا رو خیلی وقته از دست دادم. تنها چیزی که برام مونده همین صورت و ظاهره
۱۹ آذر ۹۲ ، ۰۷:۲۲ بامداد خمار
این فاءزه چرا انقد وحشیه؟؟؟
چراانقد فحش داده تو نظراتش؟!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
نمیدونم والا. باس از خودش پرسید
۱۹ آذر ۹۲ ، ۰۹:۲۶ خواهر دلبند
میرزا ؟ جمع کن این بساطو!
یعنی نمیخوای چهار روز بی دغدغه و بی دردسر زندگی کنی؟ پا میشم میام لهت میکنما! آدمو سگ میکنی تو! این همه سوژه! بکش بیرون از این حرفها!
این یه اخطار بود! جدی جدی! وگرنه هرگز نه من نه تو و نه اینجا
من در حال سگیت زیادم!!
والا...
پاسخ:
الان دعوام کردی یعنی ؟ :D
خو بد پرسیدی عزیزم...باید بدونی چیجوری برسی وقتی با همچین جماعتی طرفی :)
۱۹ آذر ۹۲ ، ۱۹:۲۹ جوجه اردک زشت
اگه خوب به تاریخ توجه کنیم یه جاهایی تعصب بی جا و بیش از حد  به بعضی مسائل همیشه کار دست مردم داده.
تو ایرانم از این نوع آدما کم نیست.
یه اتفاق تقریبا این شکلیم واسه خودم افتاده تقریبا یک ماه پیش.
الان حالت خوبه میرزا ؟:(
پاسخ:
الهی. خوبم هنا. این مال یه سال پیشه. آره صد در صد باهات موافقم
۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۵۲ جوجه اردک زشت
واسه یک سال پیشه ما رو اینهمه نگران کردی؟؟؟؟
ای بابا
غصه خوردنامو پس بده پس :(((((
پاسخ:
بیاه بیاه. پس بگیر. :))
۲۰ آذر ۹۲ ، ۰۷:۳۶ بامداد خمار
میرزا دختر من خودش مریضه حرصش دادی!!!
پاسخ:
جان؟
من وحشی نیستم بامداد خمار !
بعضی ادما فقط لایق فحشن.
لطفا اگه فک کردی من لایقشم بعد بی احترامی کن.
پاسخ:
دعوا ممنوع. 

بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه خواننده ی اینجا نبودم باید الان ازتون می پرسیدم این واقعیه آیا؟

واااااااای خدای من ... من چقدر دارم حرص میخورم الان... چندش

پاسخ:
خوبه . یعنی شما قدیمی ها اینجا رو پایدار کردین و جدیدی ها هم رونق دادن
وای دده!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی