یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

آچار فرانسه ی مهربون

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ق.ظ


به مش یحی سپردند که میری مرکز شهر یه داروخونه اونجا هست. دو سه تا بسته کاندوم میخری و میای.

اون بنده خدای ساده دل با اون قد کوتوله ش رسید به دارو خونه و اتفاقا دارو خونه رو قلقله دید. هی این دست و اون دست کرد دید نه نوبتش که نمیشه هیچ، هر کس هم میاد لیز میخوره ازش رد میشه و میره جلو. از اون طرف هم کار خوابیده بود چونکه دکور و نور اون سکانس چیده شده بود و آقا و خانم بازیگر هم  لنگ کاندوم بودند برای فیلمبرداری. و مدام با مش یحیا تماس میگرفتند که کجا موندی. این تماس های مکرر و ناحقی کردن در رعایت صف مراجعه کننده ها باعث میشه که مش یحیا استرش بیش از حد بشه و یهو داد بزنه بگه:

آقا سه بسته کاندوم دوازده تایی به من بدید.

و همین یه جمله کافی بود که یه شکاف بین  مراجعه کننده ها بوجود بیاد تا اون بتونه بره جلو. سکوت ناگهانی مردم داروخونه رو رمز آلود کرده بود.

داروچی: خب چرا داد میزنی؟ این چیزا رو که داد نمیزنن که .حالا چرا سه تا؟

(خنده ی ریز مراجعه کننده ها اعم از زن و مرد باعث میشه اعتماد به نفسش بیاد پایین

مش یحیا: خوب برا اینکه کم نیاد یه وقت

(خنده ها یه کم جدی تر و بلند تر میشن)

داروچی: بفرما این هم سه تا بسته دوازده تایی

(داروچی هم تیپ و هیکل و لهجه مش یحی رو میبینه سر شوخی رو باز میکنه که توجه بعضی ها رو به خودش جلب کنه)

داروچی: خب واسه چی میخوای. مگه چی کار میخوای بکنی که میگی کم نیاد؟

مش یحیا: برا فیلمبرداری . ...چیز....برا ....میخوایم فیلم بسازیم دیگه

(همه دیگه با صدای بلند میخندند)

مش یحیا: فاکتور هم بدید لطفا

(دیگه با شنیدن این ، قهقه مردم بالا میگیره)

داروچی(با خنده) : فاکتور دیگه برا چی؟ باشه... به نام کی بنویسم؟

مش یحیا : چه میدونم؟....آهان بزن حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی..

یه آن مش یحیا به خودش میاد میبنه که ملت رو زمین دراز کشیدن و دارن زمین و گاز میزنن. با اعتماد به نفس له شده کاندوم ها رو بر میداره که بره بیرون

داروچی: آقا فاکتورتون

(صدای قهقهه به آخرین اوج خودش میرسه)

مش مش یحیا که از اون داروخونه رفت ولی بعد ها به گوشمون رسید چند نفر تو اون داروخونه به هلاکت رسیدند و چند نفری هم از فرط خنده ی زیاد سالهای ساله که نتونستن بیناییشونو به دست بیارن.

این بود خاطره ی من از مش یحیا

اما ما که نفهمیدیم اون سی و پنج تا کاندوم کجا غیبشون زد. آخه....... بازیــــ            را            بـــ                 کرد              گائــــ             کانـ        الـــــــــ    الو.... الو.... قطع  شد؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۱۵
میرزا مهدی

غیر واقعی

نظرات  (۱۳)

کی ؟ من؟

به به خدا من این متن رو نخوندم. فقط داشتم رد میشدم.

نه آقا باور کنین من هم اون 35 تا بسته رو ندیدم؟

تو جیبم چیه؟

این؟

الفــــــــــــــــــــــــرار

پاسخ:
:)))))))) خبیث از قیافت معلوم بود

احتمالا جای لیوان یکبار مصرف ازش استفاده کردین

الکی فکر بد نکنین

کاندوم جی هست حالا؟

پاسخ:
موتور و بند و بساط مکانیکی ماشین کجاش قرار داره؟ اگه گفتی؟
من موندم تو اینجا چی کار میکنی؟ مرخصی گرفتی بیای نت؟

راستی یکی تو تاکسی پیدا کردم این سری

میخوای ببرم سازمان تبلیغات اسلامی بدم؟

به کار من که نمیاد

راستی تو هم هنرمندی که

میدمش به تو

پاسخ:
نگه دار بهت بگم باش چی کار کنی :D

آها راستی یه خاطره ی مرتبط با صحنه ی تاتر و کاندوم یادم اومد

یه مرده رفت داروخونه گفت اقا بزرگترین سایز کاندومتون رو میشه بهم بدین؟

داروخونه چی گفت بزرگترین سایز؟ و بعد با خنده یکی بهش داد

و اون طرف هم وقتی گرفتش همونجا بازش کرد و کشید رو سرش

داروخونه چی گفت احمق جان اینو که رو سر خودت نباید بکشی...

اون مرده هم گفت نه بالام جان. میدونم. راستش تو تاتر نقشه چیزه رستم رو بازی میکنم

خخخخخخخخخخخخ

(^_^)

پاسخ:
:OOOOOOOOO:
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۲۸ خواهر دلبند
آقـــــــــــــــــــــــــا یه خاطره:
من وقتی بچه بودم بعد کلی زر زدن مامانم یه بادکنک اورد  و گفت بیا بازی کنیم!!!!
بنده خدا رفت حموم و برای اینکه روح خبیث منو شاد کنه باکنکروو گرفت زیر شیر آبو خیلی جدی هی آب ریخت توش...هی ریخت توش.... هی میخواستم فحش بدم :مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این الان میترکه ها...دیدم نه ماشاله جا داره مثل یخچال امرسان!
خلاصه این بادکنک هی بزرگ شد و از درک ما عاجز که چرا نمیترکه این حالا!
بعد اینکه فکر کنم یه بشکه 220 لیتری اب توش رفت چنان ترکید که زیر پای ما موجی از دریا شد و با اون سوراخ فاضلاب کوچیک خیلی طول کشید تا این جریان اب از زیر پامون خالی بشه و من هم انگار در کنار ساحل جزایر قناری پاهام تو اب بود.....
بعدها هی به مامانم گفتم بریم حموم بادکنک باد کنیم مامانم هی زبونشو گاز میگرفت یعنی خفه بچه!
حالا میفهمم چه ارتجاع و جایی داره لامصب....هنوز به روش نیاوردم ....حالا که فکر میکنم میبینم پدر مادرامون په با فرهنگ بودن!خوبه تازه کاندوم استفاده میکردن شصتاد تا بچه دورشونه ....هفت هشت تا هم سقط شده...
استغفرا.....خدا بکشتت میرزا ....ادمو به چه حرفایی وا میداری
پاسخ:
:))))))))))))))))
:)))))))))))))))) از سری ناگفته ای خواهر دلبندم. پا به فرهنگ بودن آره؟ :)))))))))))
بذار خودم به روش میارم. میگم منم بادگنک میخوام با کلی آب که فکر کنم تو جزایر قناری قدم میزنم. جزایر قناری؟
عجب  حس مشترکی هست بین جزایر قناری و بادکنکه . نه؟
الهی بمیمرم برا مادرم. خوب میخواسته ببینه چه حجمی رو تحمل میکنه. برا خودشم تازگی داشته خوب. جنسش خوب بوده که 220 لیتر جا گرفته توش والا به قول تو الان تعداد بچه هاشون 220 نفر بود
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۲ خانم دودی به خواهر جانه دلبند

خدا نکشتت خواهر جانه دلبند...

وااااااااای چقدر خندیدم

دورت بگردم 

خخخخخخخخخخخخ

D:

یه خاطره ی مرتبط دیگه:

دلم گرفته بود رفتم پیش مادرم خودمو لوس کردم گفتم مامان میشه از وقتایی بگین که میخواستین منو به دنیا بیارین؟ دلم گرفته

اونم زرتی گفت: عزیزم کاش این سوال رو یه وقت دیگه میپرسیدی که حالت خوش باشه. آخه از اولش هم قرار بود تو فقط یه بوس باشی

D:

ارادت داریما جانه خواهر

حالت خوبه؟

 

پاسخ:
:D همه ی هم نسل های ما حاصل یه بوسن. خوب بالاخره یا جنگ بود یا بهبهه انقلاب. نمیبینی آثارشو؟ یه روانکاوی بکن خودتو. من کردم.
:))))
خب من خاطره مرتبط ندارم واسّین برم ایجاد کنم بیام تعریف کنم براتون
پاسخ:
الهی بمیرم مینا جان صبر کن عجله نکن . گفت که اول میخواد بره بشاشه.

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۱۹ خواهر دلبند
خانوووووووووووووووم دوووووووودی عزیز به لطف شما ما خوبیم خدارو شکر....همینکه به ما التفات دارین ممنونم عزیز جاااان....
عزیزم همه ی ما یه بوس بودیم که به حول و قوه ی الهی شدیم این....بوسم بوسای قدیم ....الانا هرکی هر چقدرم ببوسه چیزی به این زودیا سبز نمیشه!!!!!
استغفرالله  ....منو الان ازینجا میندازن بیرونا.....
پاسخ:
وقتی همه چی بشه دو لایه با آستر کتون ، بوس که هیچ . همچین مااچ آبدار هم بکنی چیزی سبز نمیشه

یه خاطره ی مرتبط دیگه با نظر خواهر جان به خودم اومد الان تو ذهنم ...

یه پیرزنی رفت دکتر آزمایش داد بهش گفتن تو بارداری.

پیرزنه هم یکم رفت تو فکر گفت:

جلل خالق

بادمجون هم بادمجون های قدیم

خخخخخخخخخخخ

آقا هل نده من خودم دارم میرم بیرون

D:

خواهر جان ارادت دارم

بوس

پاسخ:
عجب
از همین جا ابراز میکنم که الهی بمیرم با همه تون که داشتین خفه میشدین از سکوت. دارم فکر میکنم برا سبک شدنتون موضوع های مختلف دیگه ای رو مطرح کنم که لال از دنیا نرین :D :)))
پاسخ:
آره فکر خوبیه. باید دست به کار بشم.
اقا ما هنو تو فکر اون 35 تاییم
چی شدن
پاسخ:
عه  دکی شما دیگه چر؟
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۲۲ خواهر دلبند
به جان عزیزت خواستم عصری بگم هر از گاهی ازین موضوع ها مطرح کن همه چهره ی ننگین و واقعی خودشونو نشون بدن....اولیش خودم!!
اما روم نشد .گفتم الان واسه خار(خواهر)مادرت حرف در میارن ...خوبیت نداره ...تو هم رگ غیرتت میزنه بالا و ...... ما هم که محافظه کار! ترجیح دادم سکوت کنم میرزا!
پاسخ:
الهی من قربون اون سکوت خواهر دلبند! :D
سکوتتان را میشکنم به شرط فیــ ـلتر

ما هم که کلا آبرومون رفت....

حالا چیکار کنیم؟

خدا نکشتت میرزا

ببینم تو بری سر خونه زندگیت ادبیاتِ متونت عوض میشه یا نه؟

بدتر شه چی؟

ما هم که نمیتونیم شان خودمونو در مقابل نظرات حفظ کنیم...

بدبخت شدیم رفــــــــــــــــتــــــــ

پاسخ:
عجب بدبختیه ها. :D  بند و به آب دادین رفت میندازین گردن من؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی