یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

آقا:

همش همین بود. صدای هووووم هووووم نفس هامو رو ی صورتش احساس میکرد. چشم هاش بسته بود به تنم چنگ مینداخت. لبخندش لبخند بود؟ نبود؟ بود؟ نبود؟ بود؟ ......... نمیدونم اما با صدا و  کوبه های نفس هام میلرزید و همراهی میکرد. اما چشمهایش بسته بود مدام به تنم چنگ میانداخت. ای کاش میدونستم به چی فکر میکنه. ای کاش میدونستم تو تاریکی بسته ی پلک هاش چه چیزی رو تصور میکنه. بر میگردیم حالتمونو عوض میکنیم. این بار هوم هوم نفس هام رو روی گردنش حس میکنه. دیگه چشم هاش روبروی چشم هام نیست. اما حس میکنم این بار چشم هایش باز است و به قاب عکس روی دیوار خیره شده.  عکسی که سه سال پیش کنار حرم انداختیم و تنها عکس بزرگیه که با هم داریم و قاب شده و روی دیواره . و باز به تنم چنگ میاندازه. گاهی دردناک و گاهی لذت بخش. دردناک و خشن چون میدونستم که به چیزی فکر میکنه که آزارش میده. و لذت بخش چون میدونستم که هربار به اوج لذتش نزدیک میشه چطور لبهاشو گاز میگیره. باید باز حالتمون رو عوض کنیم. فکر کنم الان وقتشه که اونجوری که اون دوست داره تمومش کنیم. راستش اصلا حس و حال ادامه دادنو ندارم. امروز خیلی خسته بودم. و این حالت به من کمک میکنه که فشار زیادی رو متحمل نشم. خوب نوبت اونه که انرژی بیشتری بذاره. پس من کافیه که فقط دراز بکشم و دست هامو به دور کمرش حلقه کنم و سعی کنم به روی خودم نیارم که نوک موهاش داره آزارم میده . موهاش که رو صورتم میریزه حس بدی بهم دست میده. چشم هاش این بار هم بسته ست . دست هاشو رو زمین تکیه داده و نفس هاشو روی صورتم پرتاب میکنه و لبهاشو گاز میگیره. و من مطمئنم که فقط جسمش اینجاست و روحش سرگردونه ناکجا آباد خودشه. جیغ خفیف و کوتاهی میکشه و خودش رو ی من رها میکنه و بی هیچ حسی سعی داره  خودش رو راضی نشون بده...............

بانو:

ای کاش  درجواب اینکه ازم پرسید حالشو داری امشب فضا پیمایی کنیم؟، به جای لبخند، میگفتم نه. ای کاش میگفتم حسش نیست. وای چقدر سنگینه. میخوام بخوابم. اما خوابم نمیبره. خسته شدم. از این مرد خسته شدم. دوستش دارم اما از تفکراتش خسته شدم. از نگاه هاش خسته شدم. از بد دلی هاش خسته شدم. از بوی بد دهنش......صد بار گفتم لااقل برای این شب ها مسواک بزن. صد بار گفتم انقدر خشن نباش. من همسرتم. آروم تر. آروم تر. مطمئنم الان چشم هامو که باز کنم زل زده تو چشم هام. نمیفهمم نگاهشو. نگاهش خامه. خنثی ست. هیچی توش نیست. ای کاش زودتر تمومش کنه. بهتره چنگ بندازم به تنش. اینطوری بیشتر تحریک میشه و زودتر تموم ش میکنه.

فردا باز باید برم سراغ مشاور. حرف های تکراری. حرف های تکراری. """شب ها معاشقه تون خوبه؟ اصلا معاشقه دارین؟""" چرا آخه؟ چرا این مشاور؟ چرا مَرد؟ چرا مدام سوال در این زمینه؟

مگه زندگی من خلاصه شده تو عشق بازی؟ آره اینطوری بهتره. این حالتو دوست دارم اینطوری لااقل چشمم به چشمش نمیفته. یادش بخیر. موقعی که میخواستیم این عکسو بگیریم برق ها رفت. چقدر نشستیم تابرق بیاد. وای چقدر اونموقع بیشتر دوستش داشتم. مرده شورشو ببرن چقدر ناز بوده اونموقع؟! وای چرا تموم نمیشه. پاهام درد میکنه. چرا دیگه هرچی چنگ میندازم اثری نداره؟ کاش تموم بشه. باید حالتمونو عوض کنم. باید خودم تموش کنم. باید وانمود کنم تموم شده. آره اینطوری باور میکنه. چون فکر میکنه من این حالت رو دوستدارم. نمیدونم چرا این تصور رو میکنه؟ کی گفته که من باید تحرک نشون بدم و اون فقط دراز بکشه رو زمین و تنها کاری که میکنه این باشه که دستشو حلقه کنه به دور کمرم. دوست ندارم این حالتو . عذاب آوره. بذار منم عذابش بدم. بذار موهامو بریزم رو صورتش. بذار نوک موهام بره تو چشمش و نتونه حرفی بزنه. بذار تموم بشه. آره الان وقتشه. باید وانمود کنم من تو اوجم. هع......تو اوجم؟ کی من تو اوج بودم؟ کدوم اوج......خوبه . حالا باید خودمو رها کنم روی تنش. اینطوری باور میکنه. باید نفس هامو تند کنم . آهان. میدونم که میدونه دارم تظاهر میکنم. خوب بدونه. من علاقه ای به این تن ندارم. به هیچ تنی علاقه ندارم. من فقط دوستش دارم. ای کاش بوی عرق نمیداد. ای کاش زیر بغلش بوی عرق نمیداد...........

آقا و بانو:

آقا: عزیزم کجایی؟

بانو: پیش تو

آقا: خوب بود؟

بانو: اوهوم معرکه بود.

آقا:آره به منم خوش گذشت. معرکه بود.

بانو:خوابم میاد

آقا:بذار دستمو بذارم زیر سرت.

بانو: نه اونجور نمیتونم نــَفــَ....

آقا: خوابیدی؟................................شب بخیر/.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۱۰
میرزا مهدی

نظرات  (۱۰)

میرظا
پاسخ:
بــَهـــله
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۱۴ خواهر دلبند
بابا ؟ میرزا ؟ اینجا خانوااه میاد میره! محل گذره عزیز دل برادر! اینا چیه؟ کلا سانسور داره!پاشو برو آخرشو یه ایهام میهامی بهش بچسبون بعدشم بگو: تو روح هر چی فکر منحرفه!!!!!!     بعدشم ما خجالت بکشیم بگیم چرا از اول داستان فکرمون رفت یه جاهای بد!        استغفراله و ربی،،،،،، والاا ....... خدایا همه ی جونهای ما رو که اهل فارسی وان مان شدن و به راه راست هدایت بفرما!!!!!!
پاسخ:
:))))))
بابا این مثبت بود که چرا داد میزنی. صداتو بیار پایین مینیم باوووووو.
اوووووووووووووون همه بدون سانسور نوشتم کجا بودی؟ :D
baaaaaaaaah baaaaaaaaaaah mirza ghalamdane khodeman
khoofi
120 ta idi gozashtan ama khosusi
پاسخ:
میرزا قلمدان هم جالبه ها. روش فکر میکنم :P
واقعن که!.....
پاسخ:
واقعا که چی؟
او دست های الانِ من را می بیند .. او بدنِ الان من را میبیند. او تکان های الانِ مرا میبیند...ناخن های کشیده ام را می بیند .. لاک صورتی ام را می بیند .. لاک قرمزم را می بیند .. دست های زشت ِ آن وقت های من را ندیده است .. از دست هام تعریف می کند .. حس می کنم باید لزبین باشد که انقدر با هیجان دست های من را توصیف می کند .. ولی نیست .. لز نیست .. او فقط دست های آن وقت های من را ندیده است .. ناخن هایی که تا ته جویده بودم شان .. دست هایی که همیشه مشت بودند .. پوست های کنده شده و خون مردگی های کنار ناخن هام .. آن روزها من را نمی شناخت ..به سینه هایم نگاه می کنم .. و اندامه آن روزهایم, و دست های زشت آن سال هایم... خیلی وقت است دیگر این من، من نیست .. من دختر ِ آن روزها را در خود کشته ام .. من یک جنازه در خودم دارم .. که بوی تعفن گرفته است .. جنازه ی دختری که ناخن هایش را می جوید .. من خود ِ دوازده ساله ام را جایی جا نگذاشته ام .. جایی قایم نکرده ام .. من دوازده سالگی ام را کشته ام .. پانزده سالگی ام را کشته ام .. هجده سالگی ام را کشته ام .. بیست سالگی ام را کشته ام .. اصلا من پرم از جنازه هایی که از من جدا نمی شوند .. مانده اند و با چشمان ِ باز به صورت م زل زده اند .. من زیر ِ بار نگاه ِ تمام ِ دخترانی که بوده ام, شکسته ام .. تمام ِ دختران ِ ساده, احمق, مغرور, نچسب, تنها و افسرده ای که بودم .... ما آدم ها قبرستان متحرکی هستیم از آدم هایی که سابق بر این بوده ایم .. از نقش هایی که در دوازده سالگی داشته ایم, در پانزده سالگی داشته ایم, و درهجده سالگی و بیست سالگی ....  او جنازه ی دختری با ناخن های جویده را درون ِ من ندیده است .. او دست های حالای من را می بیند. نفس نفس زدن های حالای مرا میبیند. هیـــــــــــــــــــــس
پاسخ:
چون گفتی هیس هیچی نمیگما
من که چشامو گرفته بودم و میخوندم!
ولی در کل از این متنایی که از دید ِ دو نفر نوشته میشن خوشم میاد. 
اگه اشتباه نکنم مجله ی همشهری داستان هم یه بخش با همین روال داشت. البته نه با این موضوع! 
پاسخ:
آقا جریان چیه من هرچی مینویسم شبیه شو یکی یه جا خونده
حرفی نمیذاری واسه گفتن میرزا.عالی بود
پاسخ:
جدا؟ مچکرم

آقا : بدم میاد ازین نویسنده هایی که از این چیزا مینویسن

بانو: اتفاقا ما بهشون میگیم روشنفکر

آقا : ای تف تو روح هرچی روشنفکر

بانو: بدبخت دهاتی عقب مونده چلمن بی شعور

آقا: میرزا دهنت سرویس

بانو: میرزا دمت گرم

پاسخ:
:)))))))) کچل تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه الان نباس..... :(

سلام من نویسنده نیستم

خواننده خوبی هم نیستم

ادما رو هم به سختی میشناسم

اما تو میرزا

کاملا برام روشنه

نوشته هات

طرز فکرت

و...

این هرز نویسها برای تو هنره

برای یکی خوش آمدن

برای یکی خجالت زدگی

برای یکی لذت بخش

برای یکی تداعی خاطرات

واما برای یکی درده

همون که باورت کرده

همون که درداشو بهت گفته

پس

سو استفاده از دیگران ممنوع

حتی شمایی که خودتو هواخواه جلوه میدهی

این نوشته غمگینم کرد...

پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی