یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

بکوب بکوب همونه که دیدی!!

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۳۵ ب.ظ





مثلی است که می گویند: «رزق می رسد همان که مقدر شده و روزی، که معین شد کم و زیاد نمی شود» و حکایتی دارد.

می گویند شاه عباس شب  ها با لباس درویشی در شهر می گشت. رسمش این بود شب که مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلویش را می گرفت عقیده داشت که واقعه ای پیش آمده یا گرسنه ای در انتظار غذاست این شعر را می گفت: «هرگز سرم زکاسه زانو جدا نشد ـ البته زیر کاسه بود نیم کاسه ای» فوری لباس درویشی می پوشید. مقداری غذا در کشکول می ریخت و مبلغی پول همراه برمی داشت تبرزین در دست برای دفع دشمن و کشکول دست دیگر به راه می افتاد تمام کوچه و بازار را پرسه می زد.

شبی از شب  ها لقمه در گلوگاهش گیر کرد طبق معمول غذا برداشت لباس درویشی در بر روانه شد. کوچه و بازار را پرسه زد تا رسید در دکان پینه دوزی. دید مشغول کار است و مشته پینه دوزی را می زند روی چرم و می گوید: «بکوب بکوب همونه که دیدی» درویش دست زد به در و گفت: «فقیر مولا، در را باز کن امشب مرا راه بد و گوشه دکانت بخوابم» پینه دوز بلند شد در را باز کرد و گفت: «گل مولا جمالت را عشق است». درویش گفت: «جمال پیرت را عشق است» وارد دکان شد نشست پهلوی دست پینه دوز.

کشکول غذا را گذاشت جلو او و گفت: «ظاهر و باطن» پینه دوز پلو ندیده غذای پس لذیذی دید شروع کرد به خوردن. گفت: «درویش آش به این خوشمزگی از کجاست؟» درویش گفت: «امشب برخوردم به آشپزخانه شاه عباس. آشپزباشی تعارف کرد. خودم خوردم سیر شدم کشکولم را هم پر کرد. حالا قسمت تو بوده. بخور نوش جان، مولا سخی است».

پینه دوز با اشتهای تمام غذا را خورد و باز مشغول شد به همان کار و همان حرف. درویش گفت: «گل مولا دیگر کار بس است، استراحت کن» بیچاره پینه دوز گفت: «ای درویش عیالم زیاد است مجبورم شبانه روز جان بکنم بلکه یک لقمه نان پیدا کنم برای اهل و عیالم» درویش گفت: «آخر تلاش زیاد رزق را کم می کند» پینه دوز گفت: «چاره چیست؟» درویش پرسید: «پس این حرف چیست که می گویی بکوب بکوب همونه که دیدی؟»

پینه دوز آهی سرد از دل پر درد بر کشید و گفت: «ای درویش دست به دلم نگذار ـ شبی از بدبختی سر به بالین غم فرو برده بودم خوابم برد. در عالم خواب دیدم در یک کوهی سرگردانم. رسیدم به یک جایی که مثل یک دیوار بود و سوراخ های زیادی داشت. از هریک آب می ریخت. یک سوراخ مثل نهر یکی مثل جو، یکی مثل دهن کوزه، یکی مثل لوله آفتابه، یکی مثل لوله ماسوره. به همین ترتیب تا بعضی جاها قطره قطره می چکید یک نفر آنجا بود پرسیدم فراخی این سوراخ  ها چرا اینقدر کم و زیاد است گفت این سوراخ روزی مردم است. من پرسیدم سوراخ روزی من کدام است؟ مرا برد جایی که هر نیم ساعت یک قطره می چکید. گفت این سوراخ روزی تو است. من درفشی در دست داشتم کردم توی سوراخ که قدری باز شود درفش شکست و آن قطره هم بند آمد و من از خواب بیدار شدم. فهمیدم خداوند از روز ازل روزیم را اینطور قرار داده. از آن روز هرچه مشته روی چرم می زنم می گویم: بکوب بکوب همونه که دیدی. اینست ماجرای من»

درویش گفت: «برادر مأیوس مباش. دنیا گاهی سخت می گیرد که خدا آدم را امتحان کند. گاهی هم خوب می شود. توکل به خدا کن. زحمت هم کمتر به خودت بده. انشاءالله در رحمت باز می شود. خدا را چه دیده ای دری به تخته می خورد ممکن است روزگار آدم خوب بشود. ملک التجار بشود. غصه نخور»

پینه دوز گفت: «ای درویش این بخت از ما نیست دیگر عمر ما طی شده» درویش مبلغی پول به او داد و گفت: «بلند شو دیگر بخواب شاید در رحمت باز بشود» این را گفت و خداحافظی کرد و روانه شد تا رسید به کاخ سلطنتی. ولی از فکر و خیال شب خوابش نبرد. فردا شب دستور داد شکم یک مرغ را پر از طلا کردند و دوختند و بعد بریان کردند. یک قاپ پلو پر کردند و مرغ را لای پلو گذاشتند. بعد به غلامش دستور داد که «میروی فلان جا، فلان دکان پینه دوزی یک پیرمردی هست مشغول کار است و همیشه می گوید «بکو بکو همونه که دیدی» غذا را می دهی می گویی از مطبخ خانه شاه است بده به بچه هات بخورند. اینقدر به خودت زجر نده. هر شب برایت غذا می آورم».

غلام غذا را برداشت به نشانی آمد در دکان داد به پینه دوز و پیغام پادشاه را هم داد. از قضا یک تاجر پوست تازه وارد شهر شده بود. پینه دوز که بضاعتی نداشت بتواند اقلاً چند قطعه چرم بخرد و مدتی از خرده خری راحت باشد فکر کرد بچه های من سال و ماه پلو نخورده اند که عادت کنند خوب است این غذا را ببرم برای مرد تاجر بلکه بتوانم از او چرم نسیه بردارم. فوری در دکانش را بست و رفت در کاروانسرایی که تاجر در آن منزل داشت. اتفاقاً تاجر هم دیروقت رسیده بود غذای درست و حسابی تهیه نکرده بود. پینه دوز غذا را گذاشت جلو مرد تاجر. تاجر بسیار خوشش آمد گفت: «فردا صبح بیا تا ظرفش را بدهم و هرقدر هم چرم خواستی به تو بدهم». پینه دوز خوشحال برگشت و مثل همیشه نان و پنیری برای بچه های خود گرفت و رفت منزل. ولی از خوشحالی خوابش نمی برد.

حالا پینه دوز را بگذارید چند کلمه از تاجر بشنوید. تاجر وقتی مشغول خوردن شد شکم مرغ را باز کرد یکدفعه سکه های طلا ریخت اطراف سفره. تاجر چشمش که به سکه  ها افتاد از زور شادی دیگر اشتهایش کور شد. فکر کرد این غذا را کسی برای پینه دوز آورده بود که پینه دوز به نوایی برسد و این بدبخت گول خورده پیش خود گفت: «چه سودی از این بیشتر که امشب نصیب من شده اگر تا فردا صبح بمانم ممکن است این سر فاش شود. خوبست شب را نیمه کنم و بروم» فوری دستور داد قاطرها را جو دادند و سحر که شد بار را بست و از شهر زد بیرون و رفت. حتی بی مروت ظرف غذا را هم برداشت و رفت.

پینه دوز بیچاره صبح اول وقت آمد در کاروانسرا دید جا تر است و بچه نیست. هاج و واج ماند. کمی در کاروانسرا نشست دید فایده ندارد بلند شد. در دکان را باز کرد و مثل همیشه شروع به حرف خودش کرد: «بکوب بکوب همونه که دیدی» خلاصه تا شب شد. شاه عباس با لباس درویشی آمد پشت در درکان دید پینه دوز ذکر همیشه را دارد. تعجب کرد. دست زد به در و پینه دوز در را باز کرد. دید درویش پریشبی است. تعارف کرد بفرمایید. درویش وارد شد نشست احوال پرسید و بعد گفت: «شنیده ام از مطبخ خانه شاه عباس دیشب برایت شام فرستاده اند» پینه دوز آهی سرد از دل پر درد کشید و گفت: «ای درویش آدم بدبخت بهتر است بمیرد» درویش گفت: «چطور شده؟» پینه دوز قصه را تعریف کرد.

شاه گفت: «آخر، بدبخت تو ستم به بچه هات کرده ای سزایت همین است که دیدی» پینه دوز به گریه افتاد و گفت: «چه کنم به خیالم کار خوبی کرده ام». شاه خیلی افسرده شد و گفت: «ای مرد، من همیانی به کمرم دارم صد دینار زر سرخ در آنست به تو می دهم به شرط اینکه با آن سرمایه ای درست کنی و مشغول کاسبی شوی». آن وقت همیان را باز کرده گذاشت جلو پینه دوز و بلند شد رفت.

پینه دوز فکر کرد اگر بخواهد یک دفعه دکان را رونق بدهد ممکن است مردم فکر کنند دزدی کرده خوبست این پول  ها را ذخیره کند و کم کم خرج کند. از طرفی هم ترسید کسی خبردار بشود. فکری به سرش زد. چوبی تهیه کرد داد به نجار. نجار میان چوب را سوراخ کرد. پینه دوز پول  ها را ریخت وسط چوب و سر و ته آن را بست که همیشه دستش باشد تا کم کم خرج کند. اتفاقاً شبی رو به منزل می رفت چند نفر مست به او برخورد کردند بنای عربده را گذاشتند. پینه دوز خواست فرار کند او را گرفتند کتک زیادی به او زدند چوبش را گرفتند و رفتند.

باز چند شب از این ماجرا گذشت. شاه عباس گذارش به دکان پینه دوز افتاد. دید همان ذکر را می گوید دستی به در زد. پینه دوز در را باز کرد دید رفیق شب های گذشته است. یا علی مدد گفت. درویش وارد شد. احوال پرسید. پینه دوز با افسوس زیاد سرگذشت را تعریف کرد. شاه عباس قدری فکر کرد باز صد اشرفی به او داد و خیلی سفارش کرد که «مبادا باز شیطان تو را گول بزند. این پول را ببر خرج معیشت خودت بکن خدا می رساند. مولا سخی است هرچه دنیا را تنگ بگیری خدا هم تنگ می گیرد. هرچه به زن و بچه سخت بگیری روزی کم می شود. اگر آن پول را خرج خانه ات کرده بودی، دعایت می کردند. خدا به کارت وسعت می داد». اینها را گفت و رفت.

پینه دوز که دلش نمی آمد پول را خرج کند این دفعه کنار دکان جای نشیمن خود، گودالی کند و پول  ها را گذاشت توی گودال و پاره پوستی را که رویش می نشست انداخت و سفت و سخت رویش نشست و مشغول کار شد ولی از ذوقی که داشت وقتی مشته روی چرم می زد این ذکر را می گفت: «هرچه دارم به زیرمه، هرچه دارم به زیرمه» اتفاقاً طراری چند دفعه از آنجا عبور کرد این ذکر پینه دوز او را به فکر انداخت. وارد دکان شد. دست مریزاد گفت و کفش هایش را در آورد و گوشه اش را که پاره شده بود نشان داد و گفت: «استاد این را برایم بدوز» پینه دوز مشغول شد چند تا کوک زد و گذاشت روی سندان. باز گفت: «هرچه دارم به زیرمه» طرار از آن کهنه کارها بود. به فراست دریافت که باید زیر تخته پوست پینه دوز چیزی پنهان باشد. کفش  های خود را گرفت. پول زیادتر از معمول به او داد و رفت. پینه دوز از بس خوشحال شد هوس کرد امروز یک چند سیخ جگرک بخورد. کنار کوچه جگرکی بود. هول هولکی دوید بیرون پهلوی جگرک فروش. تا جگر پخته شد آن طرار هم که در کمین بود وقت را غنیمت شمرد و پرید توی دکان، تخته پوست را برداشت دید خدا بدهد برکت یک دستمال تو گودال زیر تخته پوست پسر از پول. برداشت و تخته پوست را انداخت جای خودش و فرار کرد. پینه دوز از همه جا بی خبر برگشت نشست روی تخته پوست مشغول کار شد. شب که تخته پوست را برداشت بتکاند دید جا تر است و بچه نیست. قدری بیطاقتی کرد ولی چه فایده. باز طبق معمول شروع کرد به گفتن ذکر سابق.

تا شب باز شاه عباس با لباس درویشی آمد دید پینه دوز باز مشغول ذکر اولی است. خیلی ناراحت شد. در دکان را زد. پینه دوز در را باز کرد. درویش وارد شد. احوال پرسید. پینه دوز ماجرا را گفت. شاه عباس بلند شد گفت: «راست گفتی بکوب بکوب همونه که دیدی!!»

منبع

پ. ن : سعی کردم این مطلب فقط یه روزمرگی نباشه. 




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۰۹
میرزا مهدی

نظرات  (۱۶)

اولا تشکر بابت این که این شعر از استاد کذاشتی و اعتراض به این که حالا حرفت هرچی هست محترم چرا شعر استاد ناقص می کنی :(
نمیدونم شایدم خدا جوتاب دعات داده..ولی قبل رفتن به ادامه مطلب دم همسر گرامی خیلی گرم که اینقدر سخاوت داره..واقعا  سخاوتمنده..واقعا@
خیلی داستان قشنگی بود..خیلی اموزنده..خیلی زیبا....حقیقت محضه...فکرکنم حقش همین بود...و شاه عباس هم خیلی دیگه تحمل کرد و سخاوت داشت:دی
اما خب این داستان با داستان شما..ربطی نداره..چرا که این سخاوت همسرت نشون داده نه این که کاراشتباهی کرده..درسته که تا کسی نیاز داره نباید  بذل و بخشش کنه..ضمن این که در این که اون پول حلال بوده و خرجش مشکلی نداشته شکی نیست..ولی به نظر من هم کار درستی کرده همسرت چرا که وقتی دلت مطمئن نیست..بهتر که بگذری..و این هم همونجور که گفتم نشونه سخاوت همسرته نه تشابه به این پینه دوز..البته اگه درست مظورت گرفته باشم :دی

پاسخ:
آره شاید بی ربط باشه. ولی حسم اینجور گفت که ربط داره.
واقعا متاسفم که شعر مولانا رو خُرد کردم. حتما میدونی اشعار مثنوی زنجیره وار یا به قول خودمون تدوین موازی پشت تدوین موازی. لازم بود اضافه ایی که ربطی نداره به حرفم رو حذف کنم

وای میرزای عزیز بسیار بسیار لذت بردم. ممنون از مطالبی که گذاشتید و خوندیم...

البته ازشعر مولانا،نتیجه گیری میشد که هیچ دعا و خواسته ای رو، حق متعال بی جواب نمیذاره...اما داستان بعدی میگفت که روزی مقرر پروردگار ثابته و روزی زیاد، اگر تا دم پای آدم هم بیاد اونقدریش نصیب آدم میشه که از اول براش مقدر شده...

اما در مورد پولی که شک دارید در موردش بهترین کار رو انجام دادید.براتون آرزوی روزی و برکت زیاد و با دوام دارم.

پاسخ:
خدا رو شکر. آره همین تناقض بین شعر مولانا و اون مثل که شد جریان من برا خودم جالب بود.
مچکرم ایضا
الان چشمِ خوندن ندارم!!! بعدا سرحال میام میخونم مفیوض میشم
پاسخ:
آره آره بیا بیا
نگفتم بی ربطه..فقط گفتم کار همسرت به پینه دوز ربط نداره
بلکه بیشتر ربطش به شاه عباس
همین که متاسفی ارضام کرد :دی
در ضمن چاوکریم
پاسخ:
هرچقدر دوست داری متاسف میشم برات
۱۰ دی ۹۲ ، ۰۰:۲۵ "یک من دیگر"
در اون که برکت از زندگیامون رفته که شکی نیست ولی من همیشه فکریم چرا بی برکتی یقه مارو گرفته ول کنم نی! یه مدت رفته بودم تو کار دعا پیدا کردن از تو مفاتیح! هی دعای وسعت رزق پیدا می کردم می خوندم! دیدم که نه! بدتر شد ولی بهتر نشد. گفتم اصن خدایا هر جور راحتی! بعدش یهو بهتر شد! نمی دونم والا چه حکمتی توشه. می گن دعا در حق همدیگه جواب می ده پس ایشالا خدا به روزیتون وسعت  فراوان بده... ( خیلی ور می زنما)
پاسخ:
عه اینجوریه؟ پس  ایشالا خدا به روزیه شما هم وسعت  فراوان بده...
۱۰ دی ۹۲ ، ۰۷:۴۹ بامداد خمار
داستان خیلی قشنگ بود!!! متاسفم واسه آدمای احمق!!
در حین خوندن کلی حرص خوردم از اینکه آدم چقد میتونه پست و کوته فکر باشه؟!
خب الان بمن کسی اینجوری پول بده بلافاصله میرم خونه میخرم گور پدر مردم هرچی میخوان فک کنن! مگه وقت نداری همون مردم میان دستتو بگیرن؟!
چی بگم اول صبحی قلبم درد گرفت
شما وپیمان هم هی بهم نون قرض بدین بدتر حرص بخورم

پاسخ:
فقط میتونم یه پیشنهاد بهتون بکنم. وقتی اعصاب معصاب ندارین خودتونو کنترل کنین.
این یک
حالا دو: جریان این نون قرض دادن چیه؟
شما عادت دارین یه سری احساسات خصوصیتونو علنی مطرح میکنین. و بارها تاکید کردم تو این وبلاگ خواهرم. همسرم و همه ی دوستان نزدیکم و حتی خود شما و حتی دوستان جدید خوبم، همه و همه کامنت ها رو با دقت میخونن. دوست ندارم سوء تفاهمی پیش بیاد. بفرمایید منظورتون از نون قرض دادن چیه؟
منم مث این مرده این قده ازین دعاهای بی تعب کردم ... حالا هم منتظرم یه گاوی بیاد بیفته تو خونمون یهو ... اما نمیاد
پاسخ:
گاهی اوقات که دعا بی مورد باشه ، میبینی راستی راستی یه گاوی میاد میفته تو زندگیمون. خونه که چیزی نیست
۱۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۸ خواهر دلبند
رکت پول کاری به حلال و حروم هم نداره
چه پول هایی که از راه های حلال ولی برکت نداره...
اگر خواست برکت کنه که می ترکونه...
من خودم یک هو 30 هزار تومن می گذاشتم توی جیب می رفتم سلام می کردم می دیدم که پولم تموم شده نمی دونم چطوری می شد همش خرج می شد
ولی یک وقتی 5 هزار تومن رو یک هفته دارم و خرجش نمی کنم.
گاهی هم برکت پول یعنی چکونگی استفاده ی فرد از پول یعنی این فرد هست که میتونه با عقل و استدلالی که داره پولشو مدیریت کنه و به قولی برکتش زیاد شه.


پاسخ:
خوب من میگم برکتو پشت حرکتی که کردی میده. ولی اینکه یگی درست مدیریت بشه هم حرفت برا من حُکمه. یه جورایی اسراف نکردن نظورته؟
۱۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۲۳ خواهر دلبند
از تو چه پنهون میرزا! من تا پارسال مستاجر بودم و همه فکر و ذکرم اینن بود که واسه امسال حداقل بتونم خونه رهن کنم! تا نخوام ماه به ماه800000   تومن اجاره بدم!
از پارسال به طور اتفاقی سرپرستی یه کوچولو رو توی بهزیستی قبول کردم و ماهی 50 تومن واسش ریختم !!!
میرزا؟؟؟؟
باورت نمی شه ولی انگار درهای رحمت به روم باز شد و از در و دیوار واسمون بارید. باورت می شه بعد از یکسال من الان تو خونه خودم نشستم!!!!! یه خونه ی عالی!!!!
خیلی معجزه آسا یه وام خوب برام جور شد از اون ور هم یه آپارتمان نوساز زیر قیمت!!!! که هر کس می بینه باور نمی کنه این قیمت خریدمش از یه آدم منصف و فوق العاده پولدار که خیلی براش مهم نبود.
انگار فقط واسه ما همه چیز ردیف شد هنوز که هنوزه من  تو شوک هستم که خونه دار شدیم الان خونه من از همه به روزتر و شیکتره!!!

پاسخ:
آره خوب. به من نگو که. اینا که گفتی و اون بچه ی بهزیستی و خونه رو در جریانم. همیشه هم بهش فکر میکنم. یعنی شده الگو برام تو زندگیم
۱۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۴۲ بامداد خمار
منظورم اینه که دارین از این طریق باهم حرف میزنین
یعنی شما میگی متاسفم پیمان میگه خوشم اومد متاسفی بعد شما میگی حالا که متاسفی پس یکسره متاسفم و........ از این حرفا خونوک بیمزه : (((((
چیه زن ذلیل مگه نون قرض دادن بده ؟؟؟ اه اه اه آدم چقد میتونه لوسو از خود راضی باشه؟
من اگه بخوام از رو منظور حرف بزنم که خصوصی میذارم چرا علنی بنویسم؟؟؟
اعصابم از دستت داغون شد زن ذلیل
حالا برو خوشحال باش زن و خواهرت  دوستت دارن
اومدم ازت اجازه ی یه کاریو بگیرم اما عمرا : @
پاسخ:
:)))
تو که میدونی چه عشقی میکنه یه مرد زن ذلیل باشه. تازه ش هم باز تو که میدونی هرکی با من مشورت میکنه از اون کار دلسرد میشه. اگه میخوای مشورت بدم ، از همین الان بدون که نشنیده بهت میگم نکن. :D
ضمنا این کامنت هزارمین کامنت وبلاگمه
۱۱ دی ۹۲ ، ۱۶:۳۰ مـ ـآدمـ ـآزل خـ ـآتـ ـون

عه!چقد باحال!!

این دعاهه که گفتی واسه همه جواب میده میرزا؟! :)

پاسخ:
نخیرم فقط مال خودمه
میرزا؟؟
چشام پکید تا خوندم همه ی اینا رو!از بس تو طولانی مینویسیا منم مجبورم هی زل بزنم تو این صفحه ی مانیتور،چشام از حدقه میزنه بیرون!والا!جون تو!
ولی من به حرفت یه جور دیگه عقیده دارم!ینی مطمانم اگه ادم خودش خنگول بازی درنیاره رزق و. روزیش زیاد میشه!خدا خودش برکتو میده!من به این ایمان دارم :)
پاسخ:
آره خُب اینم نظریه. ولی چشمات. تا اونجا که یادم چشات پوکیده شده بود :D
۱۱ دی ۹۲ ، ۲۱:۲۷ بامداد خمار
چاییدی اگه فک کردی ازت مشورت میخوام
یه نظر دیگه هم گذاشته بودم !!!کجاس؟؟؟!!!!
پاسخ:
خوب البته همه ی نظرات اینجا هستن
منم یه نظر دیگه گذاشته بودم که فک کنم لولو بردتش یا خدا رو چه دیدی شاید میرزا خوردتش :دی
پاسخ:
نه والله
۱۲ دی ۹۲ ، ۰۷:۴۰ بامداد خمار
خوب میدونی حقیقت چیه!!!!
تصور کردم عین کلاه قرمزی بانوک پا روزمین خط میکشی و خودتو بیگناه نشون میدی و میگی:خوب البته همه ی نظرات اینجا هستن
باشه همه اینجاهستن
همسرو خواهرو دوستان میرزا باز شبهه نشه یه نظر دیگه راجع به پینه دوز احمق بود که حتما ثبت نکردم ازهمین تریبون اعلام میکنم به میرزا کاری نداشته باشین هااااااااااااااااا
۱۲ دی ۹۲ ، ۱۰:۰۰ جوجه اردک زشت
عجب آدم بی عرضه ای بود این مردک :@
دلم میخواس اونموقه بودم میکشتمش:@

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی