یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

یه مشت حرف های خُب که چی! گونه

آپانـدیـسـی که دلش میخواست بتــرکد

۲۸ مطلب با موضوع «خصوصیزیسم» ثبت شده است

اول:

     ببخشید که کامنت های پُست قبلی بی جواب موند.

دوم:

     من بعد اینجا چیزی نوشته نخواهد شد.

سوم:

      یه روز در میون به همتون سر میزنم این یعنی هستم.

چهارم:

      اینکه نظر این پُست بسته ست به این معنی نیست که نظرتون برام مهم نیست.

      بر عکس چون خیلی مهمه میبندمش.

پنجم:

      بدرود/.


اینم مثلا منم دارم میرم تو افق

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۲ ، ۲۲:۵۹
میرزا مهدی

آقا! 
  

آقا! داغ انتظار سینه سوزمون کرده. یعنی بین اون همه آدمی که هر روز میان خونت، جا ندارم؟  چی میشه به مام اذن ورود بدی. فقط یه بار.انقدر بیزاری؟ 

یعنی اندازه اون سگی که ..........

آقا! تو بیا به من بگو رو کن به اون درخت و تصور کن که اونجایی، قسم میخورم که رو کنم به اون درخت و تصور کنم که اونجایی .


آقا! تو بیا به من بگو اومدن لازم نیست. یه نگاه بنداز به خورشید. قسم میخورم انقدر چشم بر ندارم که چشمام دیگه جایی رو نبینه جز تو. 


آقا! تو بیا بگو این همه عز و جز چرا؟ جات تو خونه ی من نیست. قسم میخورم 






بـِـشکَنَم.





۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۲۲:۴۳
میرزا مهدی

قند رو میزنه تو نعلبکی و از بالای عینکش به اطراف نیگاه میکنه و انقدر قند رو درون دهانش نمیبره که تو دست سیاه روغنیش ذوب میشه و درون نعلبکی میریزه. میگه:

اینجا نگهبانیه؟

میگم آره

میگه اینا چیه پس؟

میگم پرینتر و اسکنر و چه میدونم وسائل اداریشونه دیگه . روزا به کارشون میاد

یه نیگا به در و دیوار نمور و درب و داغون میندازه . به گچ های سیاه شده. رد کفش های افرادی که با یه پا به دیوار تکیه زدند. سقف فرو ریخته . و رد آب هایی که از سقف سر خوردند و تو یه نقطه به هم رسیدند و بعد نا پدید شدند. ظرفهای نیمه پر از آب که حاصل باران دیشبه. شیشه شکسته ی پنجره. رو کش پاره ی صندلی چرخداری که یه چرخ کم داره و کجه. لباس های خاکی کارگرانی که روز ها کار میکنند و بوی عرقشان تو سردی اتاق به سختی احساس میشه. چفت قـُـر شده ی درب ورودی . کف پر از خاک و بخاری خاموش و ..... نعلبکی رو خالی میکنه تو استکان و میذاره رو تختی که روش نشسته.

میگه اینجا میمونی شبا؟

میگم آره چطور؟

خیلی صریح میگه: آلونک سگ  من از اینجا شیک تره. بیاریش اینجا، نمیمونه. جــِــن هم داره؟(بعد میخنده)

میخوام حرفو عوض کنم چون هیچ وقت نتیجه ای نداشته میگم:

چای میخوری؟

(با صدای بلند میخنده میگه)

تو هم نخور تو این نجاست.

و میره و سوار تراکتورش میشه و دور میشه.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۲۳:۲۴
میرزا مهدی

مسعود داداشم میگفت از خواهرم شنیده که مادرم از حرفای بابام فهمیده که پسر بزرگش گفته که زنش نقل از خواهر شوهر کوچیکش اینطور بیان کرده که داییش وقتی پیش زن داداشش نشسته بوده ، ازش شنیده بوده که خواهر شوهرش میگفته که پسر کوچیکش یعنی مسعود یه جایی خونده که ما وقتی این همه از دندان هامون سرویس میگیریم، مثل کمکی که در جویدن و خوردن غذا، حرف زدن، و چند تا مورد دیگه ای که به ما میکنه، چرا نباید در مقابلش لا اقل روزی یه ربع بهش سرویس بدیم و برا سلامتش کاری بکنیم؟ بعد ادامه میده میگه: آره جالب بود وقتی خوندمش تا حالا بهش فکر نکرده بودم. بدبخت این همه کارا برامون میکنه. از این به بعد بهتر بهش میرسم و سعی میکنم مسواکمو بزنم.

میگم: فقط سعی میکنی؟

میگه : نه دیگه نامردیه اگه مسواک نزنم. بعد توضیح میده میگه مث ماشین. این همه ازش کار میکشیم و لا اقل ماهی یه بار سرویسش میکنیم. یا مث کامپیوتر دیگه.(مثلا میخواست منو توجیح کنه که میخواد بزنه مسواکشو)

میگم: خوب اونا ماشینن اگه سرویسشون نکنی خراب میشن

میگه : دندون که مهم تره اگه سرویسش نکنیم پدرمون در میاد اونوقت دهنمون سرویس میشه.

میگم: نمازم میخونی؟

(سرشو میخارونه میگه من برم. بعد یه کم سکوت میکنه و)

میگه: اصن چه ربطی داره؟

میگم : خدا هم این همه کار برامون کرده. نعمتاشو نیگا. همون دندون یا علم ساختن ماشین و اووووووو یه عالمه سرویس داره میده. نمی خوای روزی جمعا نیم ساعت وقت بذاری تو هم یه سرویسی به خدا بدی و نماز بخونی؟ 

(یه کم فکر میکنه)

میگه: الان که فکر میکنم میبینم که بیست و خورده ای ساله درست و درمون مسواک نزدم دندونام چیزیشون نشده. ولش کن. 

(فکر کنم حرفشو پس گرفت. همونی که از خواهرش شنیده که مادرش از حرفای باباش فهمیده که پسر بزرگش گفته که زنش نقل از خواهر شوهر کوچیکش اینطور بیان کرده که داییش وقتی پیش زن داداشش نشسته بوده ، ازش شنیده بوده که خواهر شوهرش میگفته که پسر کوچیکش یعنی مسعود یه جایی خونده که ما وقتی این همه از دندان هامون سرویس میگیریم، مثل کمکی که در جویدن و خوردن غذا، حرف زدن، و یه چند تا مورد دیگه  ای که به ما میکنه، چرا نباید در مقابلش لا اقل روزی یه ربع بهش سرویس بدیم و برا سلامتش کاری بکنیم؟ بعد ادامه بده بگه: آره جالب بود وقتی خوندمش تا حالا بهش فکر نکرده بودم. بدبخت این همه کارا برامون میکنه. از این به بعد بهتر بهش میرسم و سعی میکنم مسواکمو بزنم.) 

یعنی سرویس دادن به خدا انقدر سخته؟ اگه سرویس ندی بهش و اونم سرویس نده که ، دهنت که هیچ، دودمانت هم سرویس میشه. 

(حال بحث کردن نداشتم . برا همین اینو تو دلم گفتم)

اجماعا یه صلوات دو انگشتی...




۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۷
میرزا مهدی

پامیشیم میریم درمانگاه.

-سلام آقا یه نوبت برا ما بنویسید

+برا کجا؟

-جان؟ همینجا دیگه

+نه منظورم اینه که برا کدوم دکتر؟

-آهان. (مثلا) دکتر خورزو خان

+ نیستش. پزشک خانواده تونه

-آره دیگه. خورزو خان پزشک خانوده ی ماست

+نیست رفته بانک . بشینید میاد.

-چشم

(نیم ساعت بعد)

-آقا نیومد؟

(خیلی عصبانی) + نه مگه نمیبینی که تو مطبش نیست؟

- نه آقا . کدومه مطبش؟

(با سر اشاره میکنه)

یه منشی نشسته داره جدول حل میکنه.

-سلام خانم! دکتر کی میاد؟

+نمیدونم

-مگه الان نباید تو مطبشون باشن؟ مگه حقوق نمیگیرن اینجا؟ (خوب یه کم وضعیت جسمی همسر نا مساعد بود)

+ (خیلی خشن از اینکه تمرکزشو به هم زدم خودکارشو میندازه رو میز قیافه حق به جانب میگیره)

+باید به شما توضیح بده کجا میره و چی کار میکنه؟

- بله خانم باید توضیح بده. ایشون پزشک خانواده هستن اسمشون تو لیسته و وظیفه دارن تا ساعت دو اینجا باشن

+ الان دارین داد میزنین؟

(بلند میشه میره حراستو صدا میزنه. یه قُلچماق میاد و من مجبور میشم بشینم تا همسر بیشتر از مریضیش{سرماخوردگی} از چیز دیگه اذیت نشه)

(دقیقا بیست دقیقه بعد)

-خانم منشی راه دیگه نداره من برم مطب دیگه؟ یا پیش یه دکتر دیگه؟ شاید ساعت دو بشه و از همون طرف بره خونش این آقای خورزو خان

+ (زیر لب میگه) ای بابا مردم اورژآنسی هستن انطوری نمیکنن. ( عوضی نمیدونه گوشام تیزه .خواستم با لگد برم تو چونه ش) چرا. دفتر چه دارین؟

-آره . اگه نداشتم فکر میکنی تو این درمانگاه بی صاحب منتظر یه پوفیوز میشستم؟

+میخوای باز حراستو خبر کنم؟

-هر گُهی میخوای بخوری بخور. فقط فکر دو ساعت بعد خودتم بکن. (حیف که زن بود)

همسرم: ولش کن خانم راهی نداره بگی که ما همون کارو بکنیم؟

+والله. زنت مریضه  تو داری پاچه میگیری؟

-(قاطی کردم) زنیکه عوضــ.........(حرفمو قطع کردم زدم بیرون)

همسر: بیا. پشت دفتر چه رو مُهر زد تا بریم یه درمانگاه دیگه.

-میشه مگه؟

بیست دقیقه بعد درمانگاه دیگه

-سلام قربان یه نوبت لطفا

+پزشکتون اینجان؟(یه نیگاه به دفترچه میندازه) ببینید ما نمیتونیم بپذیریم

همسر: آقا پشتش مُهر داره ها

+باشه خانم مهر هم داشته باشه از دو به بعد میتونیم بپذیریم؟

(صدامو بردم بالا)

-یعنی چی؟ این چه مسخره بازی ایه؟ آقا بمیریم؟ میریم داروخونه میگه بدون نسخه پزشک ممنوعه. میریم پزشک نیستش. رفته قبرستون. میریم جای دیگه میگن اون باید از قبرستون بیاد. مگه قَیم ماست؟ نمیخوایم اصن بریم پیش اون. یه نوبت بده  میگم . نذار بریزم همه جا رو بهم.

+آقا دست ما نیست که. اگه میخوای آزاد برات نوبت صادر کنم؟

-یعنی چی؟ پس پول بیمه برا چی میدم؟

+قانونه

-شاشیدم تو این قانونتون. سگ به روحـــ (همسرجان جلو دهنمو میگیره و ساکتم میکنه)

(حراست میاد و خیلی متواضعانه و آروم منو هدایت میکنه به یه گوشه ای و یه بنر که چاپ شده رو نشونم میده. روش نوشته:

چنانچه هرکس اعم از بیمار ، همراه، و بستگان و سایر افراد به پرسنل توهین کنند مشمول ماده 608 و 609 قانون مجازات اسلامی میگردند

1- سه  تا شش ماه حبس

2-     74 ضربه شلاق

3- جزای نقدی

و غیره

میگم : خوب که چی؟

میگه : میخاره؟(طرز حرف زدنشو نیگا)

میگم خودتون میدونین که مشکل دارین و ممکنه ملت اینجا سگ بشن ؟ اینو چسبوندین پاچتونو نگیریم؟ باشه. ما هم خدایی داریم (رفتم سمت پذیرش) آقا یه نوبت آزاد برامون بنویس

(ده دقیقه بعد)

دکتر : اون چیه دستته؟

من: دفترچه خانممه

+ اعتبار نداره؟

- چرا. ولی (قضیه رو براش تعریف کردم)

+ عیب نداره بده نسخه رو تو اون بنویسم

همسر: خدا خیرت بده.

من: دمت گرم

(داروخانه)

+ نمیتونیم بهت دارو بدیم باید آزاد حساب کنی؟

- چرا؟

+ببین پزشک خانوادت خورزو خانه ولی تو ساعت اداری رفتی یه جای دیگه . این جُرمه.

-الان ساعتشو تو چک کردی؟

+آره . بحث نداره بدم یا ندم؟

- بده داداش. بده.

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۰:۴۶
میرزا مهدی
۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۷
میرزا مهدی

بعد از دو سالــــ .... صبر کنین. (با خودم) دو تا دوازده تا میشه بیست و چار و یه شیش ماه هم میشه....

آهان

بعد از سی ماه خطمو روشن کردم و تا آنتنش پُر شده زنگ میخوره. این کیه دیگه

میگم بله بفرمایید

سلام چطوری؟ بی معرفت خبر نگیری ها. دیروز زنگ زدم خاموش بودی نگران شدم؟

میگم : شما؟

خنده های زنونه میکنه میگه: نشناختی؟

میگم: نه

میگه: اسماعیلم بابا. شهابی

(میزنم تو سرم. خیلی محکم)

میگم: دیروز زنگ زدی نگران شدی؟ دو سال و نیم خاموشه.

میگه: بیا دیگه اینم از معرفت تو

میگم: هوم.... آره

میگه: خوشحال نشدی؟ مزاحم شدم؟ سر کاری؟ بابات خوبه؟ از عباس خبر نداری ؟ ناصر چطوره؟ مرتضی؟ سعید چه میکنه؟

میگم: (خیلی سرد) از هیچکس خبر ندارم

میگه (با خنده های زنونه که از جانب یه مَرد خیلی هم زننده ست) عه چرا؟ خودت چطوری بابا نشدی؟ عه راستی یادم نبود متاسفم چرا جدا شدین.

میگم : بیخیال. چه خبرا؟

میگه: هیچی درس میخونم

میگم :زن نگرفتی؟

(خیلی خیلی زنونه ریسه میره) کی به من زن میده؟ حالا شاید دخترشونو دادن

من (خیلی جدی) : بله؟

میگه: میگــــ....

میگم: فهمیدم بابا تکرار نکن

میگه : سر کار کی هستی؟ مازندرانی هنوز؟

میگم: کی؟ مگه میشناسی همه رو؟ نگهبانی هستم

میگه: عه نگهبان شدی؟ تموم شد اون شور و شوقت؟

میگم: واسه چی زنگ زدی(سکوت میکنه طولانی. و گوشی همینطور دستمون میمونه)

میگه: خوب تعریف کن از خودت. (مطمئنم تکیه زده به کاناپه و از سر شکم پُری و بی دغدغگی دفتر تلفنشو سرچ میکرده اسم منو دیده)

میگم : خوبم. دو سال و نیم این خط خاموش بوده. جالبه ده ثانیه نشد روشنش کردم تو زنگ زدی

میگه: خوش شانسی دیگه. خدا دوستت داره

میگم: آره

میگه: میرزا چن وقته ندیدیم همو؟

میگم: اووووم چهار ده سال

میگه : چه خوب یادته(زنونه میخنده)

میگم:خوشحال شدم

میگه :منم . میرزا میخوام زن بگیرم

میگم : چند سالته؟

میگه: 53 سال

میگم : دیره بیخیال شو . همون درستو بخون

میگه: نه. بعد از درسم میخوام زن بگیرم

(وای. نمیخوام باهاش حرف بزنم)

میگم : کاری نداری؟

میگه : راهنمایی میخوام

میگم: بابا ننه نداری مگه(یه جور میگم بهش بر نخوره)

میگه : مُردن خوب. با "آ" صحبت کردم گفته با من خوشبخت نمیشه

میگم: خوب؟

میگه: به من میگه دست پا چلفتی هستی. بهش گفتم درساتو تموم کن درسته تو هم چهل و دو سه سالت میشه ولی صبر میکنم. ولی جواب داده که بابا من از تو خوشم نمیاد. منم بیخیالش شدم. یه چند نفر دیگه بودن بهشون زنگ زدم. خانم "ف" و خانم"م" و خانم "ش" رو یادته؟ همشون مسخره م کردن. تو کسیو سراغ نداری؟ یکی که ترشیده باشه مث اونا. ببین بچه مچه نمیخواما. فقط زنم بشه. خرجش هم میدم. زنمه دیگه. الو... به هرحال میرزا یکیو برام ردیف کن. دارم میمیرم. کمک کن ناکام نمیرم. (ریسه زنونه میره) الو.......الو.................................الو...........................(جوابشو نمیدم) قطع شده؟ دیوثـــــ.....(نفهمیدم چه فحشایی داد . قطع کرد)

(یه نگاه به گوشی کردم و گذاشتمش کنار اصلا امروز داغونم. یکیو میخوام منو بخندونه. یه کم روحمو قلقلک بده. یه کم شر و ور بگه با هم بخندیم. یهو یاد مهدی میفتم. یه دوست قدیمی که همیشه خندون و همیشه دستش پُره واسه خندوندن. کاش شمارش رو هنوز داشته باشم. دفتر تلفن همون خطو یه سرچ میکنم . باز گوشی زنگ میخوره. باورم نمیشه خودشه. دارم شاخ در میارم. ای کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم. دگمه ی سبز رو میزنم و بی دلیل میزنم زیر خنده. از اونور خط صدای قهقهه ش شنیده میشه)

میگه: لاشی میدونی چند وقته خاموشی؟ تن لش نمیگی یه عده آدم دلتنگت میشن؟

(فقط میخندم)

میگه : زهر مار . تخم مورچه خوردی مگه؟ سگ طوله نخند ببینم خودتی یا اشتباه گرفتم؟

میگم (با خنده) سلام مهدی. باور میکنی تو فکرت بودم و میخواستم بهت زنگ بزنم؟

میگه: ......نگو مینیم بابا. همه همینو میگن. پیش قاضی و ملق بازی؟

میگم مرگ مهدی راست میگم. (یه مشت قسم خوردم تا باور کنه ولی نکرد)

میگه: عن آقا کجایی؟ معلوم هست؟ زن نگرفتی؟(یه دوست خیلی قدیمی و همسایه ی زندگی سابقم)

میگم: چرا. سه ماهه مستقل شدیم.

میگه : عه (میخنده و ادا اصول در میاره) فکر کردم هنوز آش و لاشی.

میگم : دخترت چطوره؟ بزرگ شده؟ یا هنوز بغلم کنو میگه بَلَـخَم کن؟

میگه : خوبه. دست بوسه. (ادامه میده) تن لش چرا زن گرفتی؟ منو بگو فکر کردم تنها نیستم؟

میگم: آدم نشدی هنوز؟ دهنت تمیز نشده؟ یعنی چی تنها نیستی؟

میگه: طلاقش دادم

(میرم تو شوک)

شاید یه دقیقه شد سکوتمون. صدای نفس هاشو میشنیدم. با شناختم از احساساتش میدونستم داره خیلی نرم اشک میریزه)

میگم: مهدی!

میگه: زهر مار (بعد میخنده)

میگم: کوفت. دروغ گفتی؟

میگه: نه(سکوت)

میگم چرا؟

میگه به همون دلیل تو

(بازم سکوت. طوولانی. خیلی طولانی. دوست دارم داد بزنم. چرا؟ این چه دنیاییه؟ چرا باید 90درصد طلاق ها از خیانت باشه؟ )

میگه: مُردی؟ الو...الو..

میگم: نه مهدی. تو شوکم

میگه خفه بابا. 

(و باز شروع میکنه به اراجیف گویی و میخندونه و میخندونم و اشک میریزیم به دور از دید هم. خدافظی و قطع)


۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۲ ، ۱۸:۰۰
میرزا مهدی

  


تنها جمله ای که درست روبروی آینه به ذهنم میخوره.



اینجا هم به روز شد



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۲ ، ۱۱:۰۳
میرزا مهدی

از اینکه گاهی میگم (هشدار میدم) نخونین. و وقتتون رو تلف نکنین، بر من خُرده نگیرین. به قول یکی : آدم همه چیز رو نمینویسه. هرچیزی ارزش خونده شدن نداره. گاهی آدم ها بلند بلند فکر میکنن گاهی ایده هایی هست که فقط مال خودشونه و هزار دلیل دیگه که اصلا موضوع من مربوط به اونا نیست.

میخوام بگم: من مینویسم. رمز هم نمیذارم چون ممکنه یکی مث خودم بیکار باشه دلش بخواد برای رفع کُتی هم که شده الکی ، همینجوری به واژه های ناپخته ی من هم نگاهی بیاندازه.

اینجا اسمش یه مشت حرفای خب که چی گونه ست. دوست دارم بشنوم خواننده ها تو دلشون میگن خب که چی؟ مثلا برا چی نوشتی اینو؟

بالاخره اینم یه جورشه دیگه. ولی با اینحال اونهایی که طولانی هستند رو یه لطفی در حقشون میکنم و میگم نخونینش. با نخوندنش چیزی رو از دست نمیدین.

پس خدمت جماعت علّاف همچون خودم عارضم که دو رکعت نماز با من در ادامه مطلب همراه باشن و اگه خواستن به من اقتدأ کنن.

یا علی


۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۲ ، ۱۸:۰۸
میرزا مهدی

این باعث شد که یاد اینی که میخوانید بیفتم


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۲ ، ۱۶:۳۲
میرزا مهدی